تبليغاتX
یادداشت های پراکنده
شل که بشه

که نشده

بلبل بلیط آواز می فروشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388 ساعت  6:40 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

چشمانش را...
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 ساعت  5:30 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

هیچ

از همان هیچ هایی که سان جون می گوید

یک هیچ بزرگ و تو خالی...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388 ساعت  8:2 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

اینروزها دلم می خواهد sunjoon هی update  کند.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388 ساعت  1:50 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

تولدت مبارک سهراب خان سپهری

کاش هنوز هم بودی...

 

 

صندلي را بياور ميان سخن هاي سبز نجومي

 اي دهاني پر از منظره ! ا

 گوش احساي مشتاق ترسيم يک باغ پيش از خسو ف است . ا

 برگ انجير ظلمت

 عفت سنگ را منتشر مي کند

 وزن اعداد از روي بازوي وارسته آب مي افتد . ا

 رو به سمت چه وهمي نشستم که پيشاام خيس شد

 آه ؛ اي الکل ترس مبداء! ا

 در خطاب تو انگشتهاي من از هوش رفتند

 دستم امشب از اينجاست تا ميوه اي از سر باغ ما قبل تاريخ

 دستم امشب نهايت ندارد. ا

 اين درختان با ندازه ي ترس من برگ دارند

 اي پدر هاي ممتد که در متن اندازه هاي فضا هستيد ! ا

 خط کش من در ابعاد قطعيت شب

 دقت پاک موروثي اش راهدر داد

 جسم تدبير روزانه در ياًس ادراک حس شد . ا

 سردي هوش مثل عرق از مسامات تن مي تراود

 اي سر آغاز هاي ملون ! ا

 دستهاي مرا روي وجدان جادو حرارت دهيد ! ا

 من هنوز

 لا له گوش خود را به سمت صداي قديم عناصر جلا مي دهم

 من هنوز

 تشنه آبهاي مشبک هستم

و هنوز از تماشاي شمش طلا دشنه ام را صدا مي زنم

دکمه هاي قباي من از جنس اوراد فيرو زه اي رنگ اعصار جادوست . ا

در علفزار پيش از شيوع گل سرخ در ذهن

آخرين جشن جسماني ما به پا بود . ا

من در اين جشن آواز انگشت ها را ميان ظروف گلي مي شنيدم . ا

و نگاهي پر از کوچ شمشاد ها بود . ا

اي قديمي ترين سطح يک باغ در سطح يک حزن ! ا

جذبه تو مرا همچنان برد تا به اين دستگاه ظرافت رسانيد

روي پيشاني من چه دستي رقم مي زند : انحراف خوشايند ؟

شايد

 ا ( اي خواننده؛ در اين تپش هاي مشکوک ؛ ليوان آب

 ص صريحي بنوشيم !) 

چشم در ماسه کهکشان جاي پاي چه پيمانه اي را صدا مي زند ؟

کاسه از خضوع گواراي مقياس پر شد

روي شن هاي انساني امشب عزاي الفباست

شرم گفتار دست مرا مر تعش ميکنند :

 ( آري

مجمعي بود در مرتع پشت تاريخ

و در آن مجمع دلگشاي توحش

از ميان همه حاضرين ؛ فک من از غرور تکلم تر ک خورد . ا

بعد

من که تازانو

در خلوص سکوت نباتي فرو رفته بودم

دست و رو را در اصوات موزون اشکال شستم . ا

بعد در فصل ديگر

کفش من تر شد از « لفظ » شبنم . ا

بعد ؛ وقتي که بالاي سنگي نشستم

غيبت سنگ را از سرشت کف پاي خود مي شنيدم

بعد ديدم که از موسم من ذات يک شاخه پرهيز مي کرد .) ا

اي شب ارتجالي ! ا

دستمال من از خوشه هاي پريشان تکرار پر بود

پشت ديوار خورشيدي باغ

يک پرستوي ؛ هجري که مي رفت تا انس ظلمت

دستمال مرا برد . ا

اولين ريگ الهام در زير کفشم صدا کرد . ا

خون من ميزبان رقيق فضا شد . ا

نبض من در ميان عناصر شنا کرد . ا

خواب آرنج من در بهار سر من شکفت . ا

اي شب ... ا

 نه ؛ چه ميگويم

 آب شد جسم پاک مخاطب در ادراک متن دريچه . ا

 سمت انگشت من باصفا شد . ا

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 ساعت  8:21 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

شمال

ساری

...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 ساعت  7:53 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

کافه موزیکال
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 ساعت  10:51 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

همين

حالا كه چند سال از رفتنت مي گذرد

به اعتراف مي گويم!

از وقتي نيستي

اسمت توي ذهنم

هميشه به تازگي مي درخشد

بي انكه خاك بخورد

 و رها شود به حال خودش!

آري

حالا كه رفتي شده صدايت

يكي از واجبات روزهايم

صدايت كه مي آيد

تنهايي است و اشك!

آري

صدايت همه است.

باز هم بعد از چند سال از رفتنت كه مي گذرد مي گويم

خوب شد كه رفتي

خوب شد كه نماندي كنار اينهمه سياهي انباشته شده.

خوب شد كه رفتي و از آن بالا بالا اينهمه تلخي را خيره شدي

خوب شد كه نماندي كنار اينهمه تنهايي و كوره راه و بيچارگي...

درست است.

اگر بودي

حالا

از غصه اينهمه بي اعتباري فكر

مي افتادي در گوشه ي انزوا

و از خودخوري مي مردي

خوب شد.

خيلي خوب شد كه حالا

شبها

پيش از اينكه بخوابم

مي آيي و كنارم

دراز مي كشي و حرف نميزني...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ساعت  12:20 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

Dear God, I'm writing this letter to you
cause I don't have a clue, can you help me
I'm sitting here, simply trying to figure out
what my life's all about, can you tell me
I never wanted to be, the person you see
can you tell me who I am
I always wanted to die, but you kept me here alive
can you tell me who I am
I lie awake conducting this symphony
that you have gifted to me, I can't ever sleep
don't get mad, but I get weak inside
and I start to fall apart, cause I feel nothing
I never wanted to be, some kind of comic relief
please show me who I am
I've been tortured and scorned, since the that I was born
but I don't know who I am, and I thank you man for everything
sorry I'm so frightened about all of it, but I wish I could give you more
and all the lights are shining down on me, and I feel intimated by it all
I never wanted to be, the person you see, but thank you
oh god please tell me now, are you disappointed? are you proud
haven't I done everything, everything
I'm so sorry I'm so weak, and I turned into a freak
but I don't know anything, anything
I've lost all self-esteem, my baby and everything and I feel nothing, nothing
oh god please tell me now
oh god please tell me now, cause i feel nothing
and dear god I'm writing this letter to you
I am coming unglued please help me

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت  10:5 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

يك سال گذشت.

يك سال از روزي كه خبر رفتنت

ماتم كرد،

ماتم شد،

گذشت...

گذشت!

نگران نباش

ديگر باكي نيست كه نباشي.

صدايت

گره خورده با رگ و پي ام.

تو حالا زنده تر از مايي

و ما

در انزوا به تو فكر مي كنيم.

ديگر اينجا جاي تو نبود

ديگر اين جهان پر ز لكه ي ننگ

جايي براي تو نداشت.

اينجا

خوب ها ماندني نيستند.

همه مي رويم اما خوب ها زودتر.

خوب شد كه رفتي

و دلت را بيخودي خرج اين جماعت بدبخت نكردي...

حالا كه يك ساله شدي مي گويم:

خسرو خوبان

تا بودي

حسرت ديدنت بود و لحظه اي نگاه!

حالا كه رفتي

حسرت ديدارت است در ابد و يك دل سير نگاه!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388 ساعت  10:30 قبل از ظهر  توسط  کامران  |