عابد کنار برکه نشست !
دستهایش در آب بود که دید
آن سوی برکه ،
زنی گلو و گلوبندش را به نمایش گذاشته است !
چشمانش را بست و
در سکوت خواند :
دور شو ! شیطان !
از من دور شو !
چشمانش را که گشود ،
زن ، صنوبری بود و
گلوبندش ،
ماه...
عقابی شیرجه زنان بر لاشه ی کلاغ!
عقابی در چنگال شیر!
شیری شیره می شود به چذب ریشه های بلوط!
صاعقه به آتش کشید بلوط را
و گم شد در افق صاعقه...
پس این چنین شد سفر ما
از هیبتی به هیبت دیگر ،
در دوران دگردیسی ....و ما زاده شدیم !
ترکیبی از درخت و بشر و صاعقه!
من و تو !
تو و من !
ما زاده شدیم و کلمه زاده شد
و این چنین آغاز شد تراژدی تخریب انسان و خدا !
از شیطان که کلمه بود
و از کلمه که شیطان بود !
کلمه یی از پس کلمه یی زاده می شد
و انسان بنای همه چیز را بر کلمه نهاد
و خدا را با کلمه تعریف کرد
و تا این لحظه هرگز نیندیشید که کلمه نیاز ما بود
و خدا نیاز ما نبود وخدا کلمه نبود !
خدا ، خدا بود و هرگز کسی به این حقیقت نیندیشید !
و حرف نیاز ما بود همگونی کلمات محال بود !
پس قابیل صخره بر سر هابیل کوبید ،
که کلمه ی من است و کلمه ی تو خدا نیست !
و این چنین شد که ما با کلمه به جنگ خدای یکدیگر رفتیم
و همدیگر را کشتیم !
هم گونی کلمات محال است !
پس نه تو به خدای من اعتماد کن
و نه من به خدای تو...
ما تلخ میمیریم و خدا بر جنازه ی ما اشک میریزد ،
با کلاغی در بکرندش...
نا نوشته ماند به خیانت زمان ،کشف شهودهایم !
فلسفه نیز عروسک رویاهای من شد
که از چمدان هیچ مسافری بیرون نیامد !
با این وجود ادامه می دهم هم چنان...
با تو در طول و عرض این زمان به سفرمان ادامه میدهیم !
به هر کجا که سرابی به فریب دریا می درخشد !
به اعماق زمان ها !
برای رسیدگی به تعریفی ،
به تفسیری و به حقیقتی هرچند کوچک ،
تا مسکن استخوان دردهای روحمان گردد !
هوشیارانه برانم تا کلمات و جملات
به تکلف و اغراقن نکشانند !
ساده باشم و صمیمی ، د وکیمیای بی بدیل نایاب !
پس به اعتبار فلسفه ییکه بهترین سال های عمرت را
در کلاس ها و مطالعاتش گذرانده یی ،
مخاطبم را به جای آن گل همیشگی ام !
یک دانش جویحقیقت جوی فلسفه می پندارم !
به نا گزیر برای رهایی از تاثیر تعریف های بزرگان علم فلسفه ،
از گمنام ترینشان در ما قبل تاریخ ،
تا افلاطون و ارسطو و نیچه و دیگر بزرگان ،
می خواهم زندگی ساده خودمان را !
درک و دریافت خودمان را از لحضاتی که
به نام حیات بر ما گذشت مرور کنیم !
تصوراتمان !
توهماتمان !
تخیلاتمان !
چراهامان !
شایدهامان !
همه ادراکات حسی
و تجارب شخصی خودمان باشد !
پس این چنین آغاز می کنیم :
در آغاز سکوت بود
و سکوت خدا بود
و خدا کلمه نبود
که کلمه نیاز بود
و هنوز انسان در چرخه خلقتش
دوران جنینی خود را می گذراند
در آب ها و
اتشفشان ها !
طراحی می شدیم در تصادف مولکول ها
و گاه برق می زند ،
چیزی شبیه برق چشمان ما
در چشم جلبک ها که آفتاب می گرفتند
بر سواحل بی نام دریاها و رودخانه های بی نام...
که هنوز نامی نبود
و نام احتیاج بود
و انسان نبود هنوز...
خدا مثل همیشه بزرگ بود
و بزرگی خدا ،
بزرگ توصیف ما نبود
که توصیف نیاز ما بود
و ما انسان بودیم
و هنوز مانده بود تا باشیم...
حیات-این معمای شگفت-
شناور بود بر دریاها و اتشفشان ها !
منظومه ها می چرخند
بر محور شگفت جاذبه و دافعه !
کلمه بود و کلمه نیاز انسان بود...
نیاکان تک سلولی ما ،
یاخته ها می رقصیدند درآن رقص لاجرم
و ما در کدام جهان بودیم
و کدام نیز کلمه بود
و کلمه نیازانسان بود
و هنوز در بازی دگردیسی
فرصت به انسان نرسیده بود !
یخ بود و آتش بود و دگردیسی !
سیگاری روشن می کنم و به برق چشم های تو می اندیشم !
به سمت کتابخانه ی کوچکم گردن می چرخانم !
سوت می کشد سرم از این همه نادانی پنهان شده
در اقیانوس نمیدانم ها !
تلویزیون روضه علی اصغر می خواند
و ساعت ده دقیقه از دوی نیمه شب گذشته است !
چای میریزم
و به حرمله ی ملعون فکر میکنم !
ما کجای تاریخیم ؟ آنا جان !
...و به نامه مان بر میگردم
که تاریخ کلمه است
و کلمه نیاز انسان است
و انسان نامه ی ما هنوز
جنین سه ماهه ی زایش زمین بود
و زمین ریزه سنگی بود
افتاده بر ساحل منظومه شمسی !
گم شده در نقطه یی از دایره یی که
شمار جهاتش بی نهایت بود
رو به جهاتی بی نهایت
و جهت کلمه بود
و کلمه نیاز انسان بود
و انسان هنوز نبود...
تو نیز سیگارت را روشن کن ،
با اندیشیدن به ترسیم تصوری که اکنون
از زمین برایت توصیف کرده ام !
...و زمین خاک بود
و خاک پر بود از فرمول های شگفت !
پیرزنی کولی با صدها گردن آویز عجیب و غریب !
با رنگ ها و بوهای عجیب ترشان !
به استعاره !
چند سال مانده است به خلقت آدمی ؟
سال زمان بود و زمان نیاز انسان بود
و انسان هنوز نبود !
ازل ،
ابد ،
نهایت ،
بدایت...
بیا ساده از کنارشان گذر کنیم ،
ورنه نامه هامان به درازای ازل
و به پهنای نهایت خواهند شد !
اکنون چهار سال تمام است که باران می بارد ،
بر زمینی که سراسر بلوط است و
اکالیپتوس است و
سفیدارهای بلند !
درختان سیب است و انجیر است و زیتون...
کلاغی بر شاخه ی انجیری نشست
و ما در جنین هشت ماهگی دگر دیسمان
در قالب انجیری خورده شدیم !
تو با من بودی و من با تو !
تو در من بودی و
من در تو !
...و هنوز کلاغ سیاه نبود !
بلوط تنومند توصیف نمی شد
و عطر اکالیپتوس نامی نداشت !
باران ، خیس نمی بارید !
سیب ، میوه نبود و انجیر ، بی نام انجیر ،
شب را به روز می کشاند و روز را به شب
و زیتون نماد هیچ چیز نبود ،
که توصیف و اسم و استعاره و نماد و رنگ نیاز انسان بود
و انسان نبود هنوز !
مردیم همراه با یک کلاغ در ساحل یک رود خشک ،
تا این پایان دگردیسی مان باشد...
برای زایش نهایی انسان
در هیبت آشنای این روزها مردیم... – آری!-
و زمان همچنان بی نام در چرخه مقتدرات می گذشت !
ما به زودی به دنیا می آمدیم...
سرم درد می کند...خیلی !
تا نامه بعد تو را میبوسم ! آنا !
تو را ،
ای مسکن همه ی سر دردهایم!
سکوت . . .سکوت. . . سکوت . . .
فکر کرم همه چیز تموم شد
همه چیز
فقط خدا خدا میکردم که بتونم یه بار دیگه صداشو بشنوم
بوق......
بوق......
بوق.......
دیگه داشت نفسم بند میومد
دستام می لرزید و
گلوم خشک شده بود
وقتی سلام کرد انگار دنیا رو بهم دادن
خیلی خوشحال بودم که می تونستم دوباره صداشو بشنوم
و باز هم میگم " عظمتتو جلال "