تبليغاتX
یادداشت های پراکنده

عابد کنار برکه نشست !

دستهایش در آب بود که دید

آن سوی برکه ،

زنی گلو و گلوبندش را به نمایش گذاشته است !

چشمانش را بست و

در سکوت خواند :

دور شو ! شیطان !

از من دور شو !

چشمانش را که گشود ،

زن ، صنوبری بود و

گلوبندش ،

ماه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 ساعت  9:29 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

شهادت ام ابیها حضرت زهرا (س) تسلیت باد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 ساعت  9:28 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

عقابی شیرجه زنان بر لاشه ی کلاغ!

عقابی در چنگال شیر!

شیری شیره می شود به چذب ریشه های بلوط!

صاعقه به آتش کشید بلوط را

و گم شد در افق صاعقه...

پس این چنین شد سفر ما

از هیبتی به هیبت دیگر ،

در دوران دگردیسی ....و ما زاده شدیم !

ترکیبی از درخت و بشر و صاعقه!

من و تو !

تو و من !

ما زاده شدیم و کلمه زاده شد

و این چنین آغاز شد تراژدی تخریب انسان و خدا !

از شیطان که کلمه بود

و از کلمه که شیطان بود !

کلمه یی از پس کلمه یی زاده می شد

و انسان بنای همه چیز را بر کلمه نهاد

و خدا را با کلمه تعریف کرد

و تا این لحظه هرگز نیندیشید که کلمه نیاز ما بود

و خدا نیاز ما نبود وخدا کلمه نبود !

خدا ، خدا بود و هرگز کسی به این حقیقت نیندیشید !

و حرف نیاز ما بود همگونی کلمات محال بود !

پس قابیل صخره بر سر هابیل کوبید ،

که کلمه ی من است و کلمه ی تو خدا نیست !

و این چنین شد که ما با کلمه به جنگ خدای یکدیگر رفتیم

و همدیگر را کشتیم !

هم گونی کلمات محال است !

پس نه تو به خدای من اعتماد کن

و نه من به خدای تو...

ما تلخ میمیریم و خدا بر جنازه ی ما اشک میریزد ،

با کلاغی در بکرندش...

 

 

نا نوشته ماند به خیانت زمان ،کشف شهودهایم !

فلسفه نیز عروسک رویاهای من شد

که از چمدان هیچ مسافری بیرون نیامد !

با این وجود ادامه می دهم هم چنان...

با تو در طول و عرض این زمان به سفرمان ادامه میدهیم !

به هر کجا که سرابی به فریب دریا می درخشد !

به اعماق زمان ها !

برای رسیدگی به تعریفی ،

به تفسیری و به حقیقتی هرچند کوچک ،

تا مسکن استخوان دردهای روحمان گردد !

هوشیارانه برانم تا کلمات و جملات

به تکلف و اغراقن نکشانند !

ساده باشم و صمیمی ، د وکیمیای بی بدیل نایاب !

پس به اعتبار فلسفه ییکه بهترین سال های عمرت را

در کلاس ها و مطالعاتش گذرانده یی ،

مخاطبم را به جای آن گل همیشگی ام !

یک دانش جویحقیقت جوی فلسفه می پندارم !

به نا گزیر برای رهایی از تاثیر تعریف های بزرگان علم فلسفه ،

از گمنام ترینشان در ما قبل تاریخ ،

تا افلاطون و ارسطو و نیچه و دیگر بزرگان ،

می خواهم زندگی ساده خودمان را !

درک و دریافت خودمان را از لحضاتی که

به نام حیات بر ما گذشت مرور کنیم !

تصوراتمان !

توهماتمان !

تخیلاتمان !

چراهامان !

شایدهامان !

همه ادراکات حسی

و تجارب شخصی خودمان باشد !

پس این چنین آغاز می کنیم :

در آغاز سکوت بود

و سکوت خدا بود

و خدا کلمه نبود

که کلمه نیاز بود

و هنوز انسان در چرخه خلقتش

دوران جنینی خود را می گذراند

در آب ها و

اتشفشان ها !

 طراحی می شدیم در تصادف مولکول ها

و گاه برق می زند ،

چیزی شبیه برق چشمان ما

در چشم جلبک ها که آفتاب می گرفتند

بر سواحل بی نام دریاها و رودخانه های بی نام...

که هنوز نامی نبود

و نام احتیاج بود

و انسان نبود هنوز...

خدا مثل همیشه بزرگ بود

و بزرگی خدا ،

بزرگ توصیف ما نبود

که توصیف نیاز ما بود

و ما انسان بودیم

و هنوز مانده بود تا باشیم...

حیات-این معمای شگفت-

شناور بود بر دریاها و اتشفشان ها !

منظومه ها می چرخند

بر محور شگفت جاذبه و دافعه !

کلمه بود و کلمه نیاز انسان بود...

نیاکان تک سلولی ما ،

یاخته ها می رقصیدند درآن رقص لاجرم

و ما در کدام جهان بودیم

و کدام نیز کلمه بود

و کلمه نیازانسان بود

و هنوز در بازی دگردیسی

فرصت به انسان نرسیده بود !

یخ بود و آتش بود و دگردیسی !

 

 

سیگاری روشن می کنم و به برق چشم های تو می اندیشم !

به سمت کتابخانه ی کوچکم گردن می چرخانم !

سوت می کشد سرم از این همه نادانی پنهان شده

در اقیانوس نمیدانم ها !

تلویزیون روضه علی اصغر می خواند

و ساعت ده دقیقه از دوی نیمه شب گذشته است !

چای میریزم

و به حرمله ی ملعون فکر میکنم !

ما کجای تاریخیم ؟ آنا جان !

...و به نامه مان بر میگردم

که تاریخ کلمه است

و کلمه نیاز انسان است

و انسان نامه ی ما هنوز

جنین سه ماهه ی زایش زمین بود

و زمین ریزه سنگی بود

افتاده بر ساحل منظومه شمسی !

گم شده در نقطه یی از دایره یی که

شمار جهاتش بی نهایت بود

رو به جهاتی بی نهایت

و جهت کلمه بود

و کلمه نیاز انسان بود

و انسان هنوز نبود...

 

 

تو نیز سیگارت را روشن کن ،

با اندیشیدن به ترسیم تصوری که اکنون

از زمین برایت توصیف کرده ام !

...و زمین خاک بود

و خاک پر بود از فرمول های شگفت !

پیرزنی کولی با صدها گردن آویز عجیب و غریب !

با رنگ ها و بوهای عجیب ترشان !

به استعاره !

 

 

چند سال مانده است به خلقت آدمی ؟

سال زمان بود و زمان نیاز انسان بود

و انسان هنوز نبود !

ازل ،

ابد ،

نهایت ،

بدایت...

بیا ساده از کنارشان گذر کنیم ،

ورنه نامه هامان به درازای ازل

و به پهنای نهایت خواهند شد !

 

 

اکنون چهار سال تمام است که باران می بارد ،

بر زمینی که سراسر بلوط است و

اکالیپتوس است و

سفیدارهای بلند !

درختان سیب است و انجیر است و زیتون...

کلاغی بر شاخه ی انجیری نشست

و ما در جنین هشت ماهگی دگر دیسمان

در قالب انجیری خورده شدیم !

تو با من بودی و من با تو !

تو در من بودی و

من در تو !

...و هنوز کلاغ سیاه نبود !

بلوط تنومند توصیف نمی شد

و عطر اکالیپتوس نامی نداشت !

باران ، خیس نمی بارید !

سیب ، میوه نبود و انجیر ، بی نام انجیر ،

شب را به روز می کشاند و روز را به شب

و زیتون نماد هیچ چیز نبود ،

که توصیف و اسم و استعاره و نماد و رنگ نیاز انسان بود

و انسان نبود هنوز !

مردیم همراه با یک کلاغ در ساحل یک رود خشک ،

تا این پایان دگردیسی مان باشد...

برای زایش نهایی انسان

در هیبت آشنای این روزها مردیم... – آری!-

و زمان همچنان بی نام در چرخه مقتدرات می گذشت !

ما به زودی به دنیا می آمدیم...

 

 

 

سرم درد می کند...خیلی !

تا نامه بعد تو را میبوسم ! آنا !

تو را ،

ای مسکن همه ی سر دردهایم!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386 ساعت  0:23 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

تو را به جاي همه كساني كه نشناختم دوست مي دارم
تو را به جاي همه روز هايي كه نميزيستم دوست ميدارم
براي خاطره عطر نان گرم
و برفي كه اب مي شود
و براي خاطر نخستين گناه
تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي تمام كساني كه دوست نميدارم دوست مي دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 ساعت  11:19 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

خوب اره که خيابونوا و بارونا و ميدونا و اسمونا ارثه بابامه
واسه همينه که از بوق سگ تا دين روز اين کله ي پوک رو ميگيرم بالا
و از بي سيگاري ميزنم زير آواز
و اينقدر مي خونم
تا اين گلوي وا مونده وا بمونه
تا که شب بشه و بچپم تو چار ديواري حلبي
که عمو بارون رو طاقش
عشق سياه خيالي منو ضرب گرفته
شام که نيست
خوب زحمت خوردنشم ندارم
در عوض چشم منو پوتيناي مچاله و پيريه که
رفيق پرسه هاي بابام بودن
بعدشم واسه اينکه قلبم نترکه
چشمارو ميبندم و کله رو ول ميکنم رو بالشي پر از گريه هاي ننمه
گريه كه ديگه عار نيست
خواب كه ديگه كار نيست
خواب كه ديگه كار نيست
تا مجبور باشي از كله ي سحريا مفت بگي و يا مفت بشنفي
و اخرسراينقدر سر به سرت بذارن
تا سر بذاري به خيابونا
هي
هي
دل بده تا پته ي دلمو واست رو كنم
ميدوني
هميشه اين دلم به اون دلم ميگه دکي
تو اين دنيايه هيشکي به هيشکي
اين يکي دستت بايد اون يکي دستتو بگيره ور نه خلاصي
خلاص
اگه اين نبود حاليت مي کردم که کوههارو چطوري جابجا ميکنن
استکانارو چطوري ميسازن
سرد و گرم و تلخ و شيرينش نوش جان
من ياد گرفتم چجوري شبا از روياهام يه خدا بسازم و دعاش کنم که عظمتتو جلال
امشب هم گذشتو کسي مارو نکشت
بعدشم چشمامو ميبندمو
دلو ميسپارم به صداي فولوت يدي كوره
كه هفتاد سال تمومه
عاشق يه دختر چهارد ساله ي بوره
من هم عشق سياهمو سوت ميزنم تا خوابم ببره
تو ته تهاي خواب يه صداي آشنايي چه خوش ميخوند
بشنو : هي ليلي سياه اينقدر برام عشوه نيا
تو كوچه تو در تو سر تا سر اين شهر
هرجا بري همرا تم
سگ و سوتك ميدونه
كشته ي عشوه هاتم
کهکشانها کو زمين
زمين کو وطنم
وطن کو خانه
خانه کو مادرم
مادر کو کبوترانم
معناي اينهمه سکوت چيست
من گم شدم در تو
با تو در من گم شدي اي زمان
کاش هرگز از درخت انجير پائين نيامده بودم کاش
شب در چشمان من است به سياهي چشمان من نگاه کن
روز درچشمان من است به سفيدي چشمان من نگاه کن
شب و روز در چشمان من است به چشمان من نگاه کن
پلک اگر فرو بندم جهاني در ظلمات فرو خواهد رفت
دم به کله ميکوبد و شقيقه اش دو شقه ميشود
بي آنکه بداند حلقه ي آتش را خواب ديده است عقرب عاشق
چه مهمانان بي دردسري هستند مردگان
نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند و نه به حرفي دلي راآلوده
تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت

سکوت . . .سکوت. . . سکوت . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت  0:48 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

دیروز

فکر کرم همه چیز تموم شد

همه چیز

فقط خدا خدا میکردم که بتونم یه بار دیگه صداشو بشنوم

بوق......

بوق......

بوق.......

دیگه داشت نفسم بند میومد

دستام می لرزید و

گلوم خشک شده بود

وقتی سلام کرد انگار دنیا رو بهم دادن

خیلی خوشحال بودم که می تونستم دوباره صداشو بشنوم

و باز هم میگم " عظمتتو جلال "

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت  11:48 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

كو خانه اي كه كه به دوست ختم شود هان
كو
همه نامرد
+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386 ساعت  2:27 بعد از ظهر  توسط  کامران  |