تبليغاتX
یادداشت های پراکنده

به یاد نگاه مهربانت می افتم و

اشک در چشمانم نقش می بندد .

تنفر خود را از این مسافت هزار کیلومتری ،

نشان میدهم ومشتی به دیوار می کوبم

که هیچ دردی از من دوا نمی کند

و

می بوسم دستانم را به حرمت دستان قشنگ تو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386 ساعت  9:48 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

منتظر یک چیز هستم ،

که لبخندی بر لبانم بنشاند .

فقط یک چیز ،

آنهم صدای خنده های زیبای توست .

ای همه ی دار و ندار من در این شهر شکلاتی

با عشق می پرستمت ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت  9:38 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

شنیدم جرم است

پس

خیلی آرام می گویم...

د

و

س

ت

ت

 

د

ا

ر

م

....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386 ساعت  2:50 بعد از ظهر  توسط  کامران  |