به یاد نگاه مهربانت می افتم و
اشک در چشمانم نقش می بندد .
تنفر خود را از این مسافت هزار کیلومتری ،
نشان میدهم ومشتی به دیوار می کوبم
که هیچ دردی از من دوا نمی کند
و
می بوسم دستانم را به حرمت دستان قشنگ تو
که لبخندی بر لبانم بنشاند .
فقط یک چیز ،
آنهم صدای خنده های زیبای توست .
ای همه ی دار و ندار من در این شهر شکلاتی
با عشق می پرستمت ...
پس
خیلی آرام می گویم...
د
و
س
ت
ت
د
ا
ر
م
....