دیگر بیست و یک مرداد است
نسیمی خنک تمام وجودم را غرق لذتی می کند
که ثانیه ای بیش به طول نمی انجامد .
از کودکی عادت داشتم پتویم را تا جایی که می شد ،
روی سر می کشیدم به شکلی که ،
پاهایم ازانتها بیرون می زد .
این بار هم اینکار را می کنم
با این تفاوت که با خاطرات تو،
پتو بر سر می کشم ،
چنگ بر موهای پریشانم می زنم .
و پوزخندی وحشتناک می زنم .
و به کودکی می اندیشم که با التماس
می خواست که از او فالی بخرم .
و زار می زنم از اینکه با تلخی با او رفتار کردم
به یاد تو می افتم و اینهمه افکار مغشوش و غلط را ،
بیرون می ریزم .
به یاد خنده های زیبا و پر معنایت می افتم و
تمام وجودم تکرار کنان خواهان وجود تو می شوند .
به خواب فرو می روم...
در خواب دستانم را گرفته بودی و همراه خود می کشیدی .
روبروی خانه ای مجلل و با شکوه ایستادی
و رو به من گفتی :
این هم خانه ی خدا
• Papercut • Numb • Crawling • Faint
عکس های این برنامه به قسمت Other Photos اضافه شد
با کف دست ،
عرق نقش بسته بر پیشانی ام را پاک می کنم
نمی دانم از گرماست یا از تب نبودن تو
سر پایین می اندازم از این خاری
از این بی عرضگی که حتی برای دیدنت هم ،
کاری از دستم بر نمی آید .
باید ماهها صبر کنم
و فقط صدای توست که آرامم می کند .
و دل داری ام می دهد
به یاد با تو بودن ،
راه می افتم زیر آسمانی که نیمه ابری است .
همیشه باران را دوست داشته ام و
اکنون با بودن تو ،
مگر می شود زیبایی ها را دید و به امید تو زنده نبود ،
و این زیبایی ها را دوست نداشت .
در میان دوستان شهره ی عشاق شده ام
و تحصین می شوم از این با تو بودن
سحرم هم انتظار دیدن تو را دارد ،
و از همه بی تاب تر ، چشمانم هستند
تلفنم زنگ می خورد و از فکر تو بیرون می پرم
با اشتیاق تلفن را جواب می دهم ،
شاید صدای تو را بشنوم
با نبودنت تلفن را جواب می دهم و
وارد گرداب افکاری می شوم که مربوط به توست
راستی چند ساعت مانده است به ...؟
ساعتم را خیره می شوم
و عشقم را در آن می یابم
ساعت حدود هشت و سیزده دقیقه است .
برای نماز آماده می شوم
و از خدا فقط این را می خواهم که من را به تو برساند
و بعد از نماز
سرم را فرو می کنم در آن
متکای سبز رنگ مچاله شده ی معروفم
و افکار تو خوابم را تکمیل می کند ...
فریاد می زنم عشق
می گویم خود خود زندگی
می گویم همه ی چیزهای قشنگ
در این دنیا اگر خوب ببینیم
همه چیز زیباست
حتی آن مرد عصا بدست مو بلند ،
که منتظر یک اشتباه ماست .
از ترس اینکه صدای خنده های تو را نشنوم ،
بغض گلویم را می گیرد و سیل وار می گریم
چقدر دلم برای صدای مهربانت تنگ شده است
دوست داشتم بودی
و صورت زیبا و مهربانت را نوازش می کردم
از انتظار متنفرم
ولی راهی جز صبر ندارم
می مانم و از دوری تو ،
میگریم
پس کی از این دلتنگی خلاص می شویم
و ...
به هم می رسیم ؟
چراغ اتاق را خاموش می کنم و
سرم را در متکای مچاله شده ام فرو می کنم .
روز به روز تحلیل می روم
و
به بهانه ی نبودنت ساعت ها می گریم
خیلی خسته ام !
غریبم !
جنس من از جنس تو نیست .
دنیای تو برام خیلی کوچیکه !
اخه من با تمام آرزوهام توی وسعت دنیای خودم گم می شم !
دنیای تو بوی دود میده
دنیای من بوی چمن !
خسته ام !
تشنه ام !
توی دنیا تو حتی یکی نیست که یک لیوان آب به من بده...
نویسنده : ستایش قوامی
محکوم شده ام به ماندن در این شهر لعنتی .
می مانم به اجبار و خرد می شوم از این ننگ .
من یاد گرفتم که سخت زندگی کنم و به هیچ احدی ،
اعتراض نکنم .
از فکر اینها که بیرون می آیم
تو را میبینم که با لیوانی که نمی دانم درون آن چیست ،
ایستاده ای و صدایم می کنی ،
سرمی چرخانم با لبخندی که نظیرش را ندیدام ،
هیچ چیز نمی یابم ،
به جز رد پای یک فرشته
و لیوانی که پر از چای است .
سر می کشم لیوان را و
حسی غریب مثل تو ، وجودم را فرا می گیرد .
چشم روی هم می گذارم و
خاطراتمان را زیر لب زمزمه می کنم .
به یاد خنده های زیبایت ،
لبخندی میزنم و به خوابی عمیق فرو می روم
که مرا تا خود تو می کشاند
مست می شوم از عطر وجود تو .
از خواب می پرم ،
فحشی نثار آن کلاغ لعنتی می کنم