وبلاگ من هم یک ساله شد . . .

مچاله می شوم کنار یک دیوار نسبتا کوتاه
و به یاد تو شکلات درون جیبم را می بلعم
دست بر پیشانی می کشم و به طعم شکلاتی تو می اندیشم .
به تو رسیدن هرچند هم سخت باشد ،
ثانیه ثانیه هایش را در جیب کوچک شلوار جینم می گذارم
تا به تو بگویم برای رسیدن به تو ثانیه ها قرن بود
و من آنها را پشت سر گذاشتم .
چقدر شبیه مادرم شده ام ...
چرا نمی شناسی ام ؟!
چرا نمی شناسمت ؟!
می دانم مرا نمی شنوی و من این را از سیبی که از دستت افتاد فهمیدم .
دیگر به غریت چشمانت خو کرده ام
و به دردهای بادکرده ی روحم که از قاب تنم بیرون زده است !
با تو ام بی حضور تو
با منی با حضور من
می بینی تا کجا به انتحار وفادار مانده ام تا دل نازک پروانه نشکند !
سهم من از خود دلی بود که به تو دادم
و هرشب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم ،
و تو هرگز ندانستی که زخمهایت ، زخمهای مکررم بودند !
نخهای آبی ام تمام شده اند و گلهای بقچه ی چهل تکه ی دلم نا تمام مانده اند .
باید پیش از بند آمدن باران بمیرم ...