تو غربت
وقتي تو مرداب تنهايي دست و پا مي زني و هيچ کس نيست که دستاتو بگيره ...
وقتي احتياج به يک لبخند داري همه زهرخندي با ابرواني گره شده تحويلت مي دن...
وقتي دوست داري به يک درخت تکيه کني و شاد باشي ،
همه جا ساختمان هاي چهل و پنج طبقه مي بيني ...
وقتي حتي يک چار پايه و يک طناب پوسيده پيدا نمي کني تا خودتو خلاص کني ...
وقتي حتي يک "چاه پيدا نمي کني که با اون درد و دل کني ..."
وقتي هيچ کس نيست که به داد دلت برسه !
يدون که يه نفر ...
اون بالا ،
پاشو روي پاش انداخته ،
به استراحت
و منتظر است که صداش کني !
دهکده اي در خواب غارت مي شود ،
به ضرب يک گلوله ي بدون باروت خشک !
به دست يک کودک هجده ساله از حوالي ديترويد !
و روياي دختر جوان که به انتظار نشسته است را
کابوس مي کند .
در همهمه ي ده ،
و اسب هاي سياه و سفيد و قهوه اي و خاکستري
و پارس سگان
و قدقد مرغان ،
من تنها سکوت را نشکستم
و از اين همهمه ي حيرت انگيز و جذاب لذت بردم !
من ،
در انتهاي سپيداري بلند
در حوالي تخت جمشيد نشسته بودم
و غارت شدن دهکده را در ذهنم تجسم مي کردم !
دلم مي خواهد برم تو اتاقم ،
در رو محکم ببندم ،
بپرم تو تختم ،
سرم رو فرو کنم تو متکاي سبز رنگم و زار بزنم !
اما حيف که نه اتاقي دارم ،
که درشو محکم ببندم ،
که تختي توش باشه ،
که...!؟
فقط يه متکاي سبز رنگ دارم و
اشکهايي که مدتهاست که خشکيده است !
چهار پايه ي کهنه و اين طناب پوسيده
و کامپيوتر غراضه ام ،
تمام دارايي ام هستند که ميبيني ...
روزي خواهم کشت خود را با اين صندلي و طناب !
و وداع خواهم کرد با همگان !
با صداي Patricia Kass...!؟
جا مانده
جا مانده ام در جايي از زمان ، جايي مثل هميشه !
در حوالي يک سيگار !
يا آبنبات چوبي ،
که جا مانده است در قعر جيب يک پير مرد هشتادوچند ساله !
سر مي کشم ليوان پر از چايم را
که متبرک شده است با دستان مادرم
و از ياد مي برم تمام بيچارگي هاي زمان را
و با حبه قندي که هيچ شکل هندسي ندارد دهانم را شيرين مي کنم
تا شيريني هاي زمانه ام را از ياد نبرم !
دختري...
درست است !
تو تمام شيريني اين زندگي تلخ هستي ...
که انگشترش نخی است
گلوبند رمردین شعر مرا باور نمی کند کسی ...
لعنت به شعر و من !
حسین پناهی