تبليغاتX
یادداشت های پراکنده
LP

تو غربت

وقتي تو مرداب تنهايي دست و پا مي زني و هيچ کس نيست که دستاتو بگيره ...

وقتي احتياج به يک لبخند داري همه زهرخندي با ابرواني گره شده تحويلت مي دن...

وقتي دوست داري به يک درخت تکيه کني و شاد باشي ،

همه جا ساختمان هاي چهل و پنج طبقه مي بيني ...

وقتي حتي يک چار پايه و يک طناب پوسيده پيدا نمي کني تا خودتو خلاص کني ...

وقتي حتي يک "چاه پيدا نمي کني که با اون درد و دل کني ..."

وقتي هيچ کس نيست که به داد دلت برسه !

يدون که يه نفر ...

اون بالا ،

پاشو روي پاش انداخته ،

به استراحت

و منتظر است که صداش کني !

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت  2:35 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

 

دهکده اي در خواب غارت مي شود ،

به ضرب يک گلوله ي بدون باروت خشک !

به دست يک کودک هجده ساله از حوالي ديترويد !

و روياي دختر جوان که به انتظار نشسته است را

کابوس مي کند .

در همهمه ي ده ،

و اسب هاي سياه و سفيد و قهوه اي و خاکستري

و پارس سگان

و قدقد مرغان ،

من تنها سکوت را نشکستم

و از اين همهمه ي حيرت انگيز و جذاب لذت بردم !

من ،

در انتهاي سپيداري بلند

در حوالي تخت جمشيد نشسته بودم

و غارت شدن دهکده را در ذهنم تجسم مي کردم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت  1:31 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

دلم مي خواهد برم تو اتاقم ،

در رو محکم ببندم ،

بپرم تو تختم ،

سرم رو فرو کنم تو متکاي سبز رنگم و زار بزنم !

اما حيف که نه اتاقي دارم ،

که درشو محکم ببندم ،

که تختي توش باشه ،

که...!؟

فقط يه متکاي سبز رنگ دارم و

اشکهايي که مدتهاست که خشکيده است !

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت  1:31 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

 

چهار پايه ي کهنه و اين طناب پوسيده

و کامپيوتر غراضه ام ،

تمام دارايي ام هستند که ميبيني ...

روزي خواهم کشت خود را با اين صندلي و طناب !

و وداع خواهم کرد با همگان !

با صداي Patricia Kass...!؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت  1:27 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

جا مانده

 

جا مانده ام در جايي از زمان ، جايي مثل هميشه !

در حوالي يک سيگار !

يا آبنبات چوبي ،

که جا مانده است  در قعر جيب يک پير مرد هشتادوچند ساله !

سر مي کشم ليوان پر از چايم را

که متبرک شده است با دستان مادرم

و از ياد مي برم تمام بيچارگي هاي زمان را

و با حبه قندي که هيچ شکل هندسي ندارد دهانم را شيرين مي کنم

تا شيريني هاي زمانه ام را از ياد نبرم !

دختري...

درست است !

تو تمام شيريني اين زندگي تلخ هستي ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت  1:24 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

بر گردن عشق ساده ام

که انگشترش نخی است

گلوبند رمردین شعر مرا باور نمی کند کسی ...

لعنت به شعر و من !

 

                                            حسین پناهی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت  5:15 بعد از ظهر  توسط  کامران  |