تبليغاتX
یادداشت های پراکنده

آدم بمیره بعد ببرنش قبرستو ن بکننش زیر صد من خاک ولی اسیر و گرفتار بیمارستان و درمونگاه و دکتر و این بوی لعنتی الکل نشه !

 

K

Coldplay - Strawberry Swing

{ wma | 1.93 MB }

از سایت :Cafe Canape

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت  10:8 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

هر کدام توله سگی پس انداخته اند و ول کرده اند توی همین کوچه های لعنتی ...

هی هم به ترکی یه چیزی با هم بلغور می کنن !

نمی فهمم چی می فهمن از این زندگی نکبتی نا فهم .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت  7:56 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

10 دقیقه یک بار این سیم کارت زرد لعنتی دراکولا رو می ندازم تو گوشی تا ببینم کسی زنگ می زنه ...

انگار همه با تنهایی من قهرن....

زنگ نزد...

شعر ستایش اومد و یخورده ارووم شدم !

دلم می خواد سجاد رو جر بدم....

خدا خفت کنه که دیشب بی گوشی خوابیدم !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت  2:56 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

16 Horsepower - Poor Mouth

{ wma | 2.16 MB }

از سایت :Cafe Canape

برای متن شعر به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت  1:42 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

تو خوابي !

مثل هميشه
هر روز صبح كه من پا پس ميكشم
پاورچين پاورچين

تا كمد و شير دستشويي
و حتي آن قهوه جوش!
تو خوابي!
توي زرده تخم مرغ هم خوابي!
توي يادداشت هاي روي در يخچال هم خوابي!
توي پيچاندن دستگيره درهم!

ولي وقتي سر كوچه من را،
دست در دست پسركي كه
تمام شب را براي همين چند لحظه كوتاه
پا به ديوار كوبيده
ميبيني!
بوي تعفن بيداريت تمام محله را برميدارد!

همين است كه دلم ميخواد تا هميشه بالشم را بغل كنم...بخوابم

 

                                              

                                    نوشته از Sunjoon

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت  10:13 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

و تاريکي کوچه هاي تاريک و بي صدا

و سوسوي چند چراغ روشن دور

و "فاحشه اي که به Dunhill اش پک هاي آبي مي زد"

و هر اتومبيلي که صداي بوقش را نثار فاحشه ها مي کرد

و خط کشي هاي کج و معوج وسط خيابان

و چراغ قرمز هاي نمايشي

وآدم هاي نمايشي

و نقاب ها

مرا نا اميد تر از هميشه

تا خانه

با افکاري بيهوده

همراهي کردند

...من هم به سيگار مور ام پک هاي قرمز مي زنم !
+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387 ساعت  2:51 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

K

ّIf I Was She…

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت  3:21 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

بعضي وقت ها خودت مي دوني که پر از حرفي...

من  هم مي دونم که تو خيلي حرف داري...

من اصرار مي کنم ولي تو چيزي نمي گي...

بعضي وقت ها من پر از حرفم...

تو هم  اينو مي فهمي...

ولي چيزي بهم نمي گي...

انگار فقط حضور تو آرومم مي کنه...

آنقدر مطمئن مي شم که دلم مي خواد همه ي حرفامو بهت بگم...

و مي گم...

و بعضي وقتا...

آنقدر پر از حرفم که دلم مي خواد خفه شم...

و حرفامو نمي گم...

و بعضي وقتا بهتره حرفامو به هيچ کس نگم و خفه شم...

پس بهتره خفه شم...    

خفه شو کامران...
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت  3:3 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

جا

 

جا مانده ام در جايي از زمان ، جايي مثل هميشه !

در حوالي يک سيگار !

يا آبنبات چوبي ،

که جا مانده است  در قعر جيب يک پير مرد هشتادوچند ساله !

سر مي کشم ليوان پر از چايم را

که متبرک شده است با دستان مادرم

و از ياد مي برم تمام بيچارگي هاي زمان را

و با حبه قندي که هيچ شکل هندسي ندارد دهانم را شيرين مي کنم

تا شيريني هاي زمانه ام را از ياد نبرم !

دختري...

درست است !

تو تمام شيريني اين زندگي تلخ هستي !

کاش می فهميدی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت  4:28 بعد از ظهر  توسط  کامران  |