خسرو هم رفت
به همین سادگی
او که برای تشکر ، دستش به آسمان اشاره می رفت همیشه
و حنجره ای داشت از جنس طلا
که نفس کشیدنش هم نعمتی بود !
او که سهراب را چنان پر شور می خواند
که گویی او نیز ، یک سپهری ست !
درست است
تنها جایی که او نرفته است ، آن دنیاست !
او در دل تمام کسانی جای دارد
که عاشقانه او را ستایش می کردند .
در ذهن من گونه هایی که شنیدن رفتنش ،
چند دقیقه ای نگاهشان را خیره به نقطه ای گنگ نگه داشت !
...آری خسرو شکیبایی هم که بود عضوی از ما
و از جنس ما ،
ما را در میان این کوره راه ها تنها گذاشت و...رفت !
اما قبول ندارم
او با ما عهد بسته بود !
مثل همیشه دستاشو میان دستان ما گذاشت و
عهد رفاقت و یکی و یگانگی !
که باشیم و بمانیم با هم !
مگر آدم ،
آنهم بلوطی زاده ی رنج و اهل جنوب دل
می تونه عهد و پیمونش رو از یاد ببره و ... خلاص !
هرکی ندونه
خودش خوب می دونه
که ما اورا نمی بخشیم !
...هرگز!
روحت شاد عزیز دل !
آغاز ۱۳۲۳ انجام ۱۳۸۷
کاش هرگز آنروز از درخت انجیر پایین نیامده بودم !
...کاش !
فایده نداره ...نداره!
تولدت مبارک نسی !

بر مي گردم
با چشمانمكه تنها يادگار كودكي منند
آيا مادرم مرا باز خواهد شناخت ؟اگر جامعه را فرض بگیریم رگ !
و آدمها ، خون !
من می شوم خون مردگی...
لخته !
پتیارگی نگاه شهر را به من می فهماند !