تبليغاتX
یادداشت های پراکنده

عقربه هاي ساعت بر مدار يک تکرار مي گذرند !

ساعتي مي گذرد و زماني جديد زاده مي شود !

به مانند ديروز...

و امروز هم !

و بيهودگي هايم

بدون بيهودگي است !

به خداوندي خدا از تناقض صحبت مي کنم !

مي خواهند چيزي باشم که نيستم

کاري انجام دهم که تخصصي در آن ندارم !

مي گويم نه ،

جواب مي شنوم که جوابم اين بود ؟

مي گويم آري ،

جواب مي شنوم که بيهوده گويي نکن !

سکوت مي کنم ،

از قتل نفس سخن مي گويد و بيهودگي اش را به رخ من مي کشد !

مي ميرم ، دعوايم مي کند !

" تمام درد من ، اين چيزي شدن است "

اخر گناه من چيست مگر ، که نمي خواهم چيزي باشم ؟!

از اين بودن و از اين خواستن خسته شدم !

مي خواهند به وسيله ي من ،

به نرسيده ها و آرزو هاي محالشان برسند !

حالم خوب نيست و اکنون که اينگونه ام ، از هميشه بهترم !

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387 ساعت  11:56 قبل از ظهر  توسط  کامران  |