عقربه هاي ساعت بر مدار يک تکرار مي گذرند !
ساعتي مي گذرد و زماني جديد زاده مي شود !
به مانند ديروز...
و امروز هم !
و بيهودگي هايم
بدون بيهودگي است !
به خداوندي خدا از تناقض صحبت مي کنم !
مي خواهند چيزي باشم که نيستم
کاري انجام دهم که تخصصي در آن ندارم !
مي گويم نه ،
جواب مي شنوم که جوابم اين بود ؟
مي گويم آري ،
جواب مي شنوم که بيهوده گويي نکن !
سکوت مي کنم ،
از قتل نفس سخن مي گويد و بيهودگي اش را به رخ من مي کشد !
مي ميرم ، دعوايم مي کند !
" تمام درد من ، اين چيزي شدن است "
اخر گناه من چيست مگر ، که نمي خواهم چيزي باشم ؟!
از اين بودن و از اين خواستن خسته شدم !
مي خواهند به وسيله ي من ،
به نرسيده ها و آرزو هاي محالشان برسند !
حالم خوب نيست و اکنون که اينگونه ام ، از هميشه بهترم !