تبليغاتX
یادداشت های پراکنده

صبح های آخر پاییز مثل آدمهاشه. بی حس.. بی رنگ... دوست نداشتنی!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387 ساعت  3:38 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

من فکر می کنم پس هستم

اینچننین می گذرد روز و روزگار من!

من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387 ساعت  12:52 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

در چه اندیشه ای چنین شگفت

خیره مانده ای به افق های دور؟!

در اندیشه ی گلایه ای

دشنامی

و یا سیلی محکمی بر تمام نا فرمانی هایم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت  12:5 بعد از ظهر  توسط  کامران  |