تبليغاتX
یادداشت های پراکنده

از ماشین پیاده می شم. یه دختر با یک عینک محبوب میبینم. با دامن. با کت. با پیکسل. با شلوار. راه می ره. Rock Punk! بر می گردم. به طرفش می دوم. دست می دم. می خندم. Punk  می گویم. سیگار می کشم. دست می دهم. بر می گردم. راه می رویم. CD می خریم. آدامس می خوریم. نگاه می کنیم همه را. خیابان را. عبور می کنیم انسانها را. تمام مردم شهر از زیر نگاه پرسان ما می گذرند. می رویم. به سوی پارک. قدم زنان شاید. تحت فشار شاید. فشار اتوبوس. تحت فشار های لولیده در هم. تحت فشار نگاه های دزدانه و زیر عینکی. می رسیم. به پارک. به حوض. به همان تاتر شهربزرگ. به پارکی که حوض و تاتر شهر بزرگ در آن است. می چرخیم. می گردیم. گردن می چرخانیم به هر طرف. به چپ. به راست. سیگار روشن می کنیم. می کشیم. راه می رویم باز. جست و جو می کنیم. می بینم همان دختر دامن کوتاه صمیمی و عینکی را. عینک ندارد دیگر. دست می دهیم. می نشینیم. حرف می زنیم. از حسین می گوییم. به هدایت صادق می رسد صحبت حتی. به کوته اندیشی مردم. به افسران پارک می اندیشیم. به پیرزن تسبیح به دست. به خودمان می اندیشیم که شاید در میان اینهمه انسان گمراه و نالان و پولدار، از همه گمراه تریم. خودم هستم. گمراه. نیست هیچ شبیه گمراهان. می دانم. خوب. خوب می دانم لباس و عینک و دامن و شلوار و گردنبند و ساق راه راهش هیچ لطمه ای به سادگی اش نمی زند. تمام اینها را از همان سیگار تلخ بهمن کوتاهش می فهمم. اینها را از گفتن اسمم می فهمم. از اینکه پناه لازم است می فهمم. از اینکه او ساده است بسیار خوشنودم. از این که کسی هست – دوباره – که مهری داشته باشد از جنس من. از جنس نشستن روی سنگ فرش های فرسوده ی پارک که پای هر نا کس و کسی آنها را فرسوده ساخته است. از همان کیف سرخ. از همان تعارفات معمولی. از همان نصایح جان فزا. از همان سن باور نکردنی. می کشد. امضا می کند. می نویسد. دست می دهد. حرفی می زنم. خوشحال می شوم. راه می روم. از دور می پایمش. دور می شوم. غرق در تفکرات ژرف که متعلق به همان دختر دامن سیاه ساده و بهمن و صمیمی بود، می شوم. خشک می شود جوهر سیاه قلمی که فرسوده نبود هنوز و تابیه می شد بر روی کاغذهای سپید. و می کشید افکار انسان های اطراف را شاید. می رسم. به خانه. خسته اما شاد. غذا می خورم گرم. خوشنودم از این دیدار. آنقدر که خودم را می چسبانم به دیوار کنار James، آنا، Chester، Mike، Sunjoon، حافظیه، Justin، Amy Lee، هدایت صادق، حسین جان پناهی، مهدی اخوان، شاملو، فروغ، فرهاد، سامان، و دختری که لوله ی کاغذی اش را روی میز پر از کوکایین می کشد تا شبهایش بوی کاکایین بدهد. به کتاب پناهی ام دست تجاوز می برم. می خواهم سلاش را برسانم به حسین. پناه لازم است، او می گوید. خیلی هم لازم است. با یاد همان دختر سیاه پوش با پوست بلوری اش  خودکارم جان می بازد. به این می اندیشم شاید – که می دانم حتما – لایق داشتن کتابی از حسین – برای حفظ رسالتم – از من داشته باشد. به نامه هایی به آنا می اندیشم و قلم فرسوده ام را پشت گوشهای پنهان شده زیر کلاهم می گذارمو محو می شوم در کتاب و حسین و دلارام...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387 ساعت  2:3 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

وقتی ازت ناراضی باشن،

وقتی اه کسی پشت سرت باشه،

یک لحظه ی خوش تو زندگیت نمی بینی.

همه ی لحظه هات می شه سیاه، تاریک و خاکستری!

جدا از اینها، شبها رو باید با دیاسپام تقسیم کرد.

خدایا منو ببخش...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ساعت  3:43 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

امروز یه چک خوردم!

آبدار

سرد

کوتاه!

و تقریبا تحقیر آمیز!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387 ساعت  6:8 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

مي شکست صداي سرد سفيد بيمارستان را

نعره هاي دختر پري چهره اي

که از درد عشق به خود مي پيچيد!

من،

از عشق تو مي مردم

و استخوان دردهايم را

بهانه اي براي فرياد هاي سردم مي کردم!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387 ساعت  10:41 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

رو روکنه ای عاشق                      

ای زلفک و ای خالک

ای نازک و ای خشمک                  

پا بسته به خلخالک

با مرگ کجا پیچد                         

آن زلفک و آن پیچک

بر چرخ کجا پرد                            

آن پرک آن بالک

ای نازک نازک دل                         

دلجو که دلت ماند

روزی که جدا مانی                       

از ذرک و از مالک

اشکسته چرا باشی                                

دلتنگ چرا گردی  

دل همچو دل میمک                     

قد همچو قد دالک

 

تو رستم دستانی                                   

از زال چه می ترسی       

یارب برهان او را                          

از ننگ چنین زالک

من دوش تورا دیدم                                  

در خواب چنان باشد

بر چرخ همی گشتی                   

سر مستک و خوشحالک  

می گشتی و می گفتی               

ای زهره به من بنگر

سرمستم و آزادم                        

زاد بارک و اقبالک

بر هفت فلک بگذر                                   

افسون زهل بشنو

بگذار منجم را                             

در اختر در فالک

ترک خور و خفتن گو                     

رو دین حقیقی جو

تا میر ابد باشی                          

بی رسمک ایینک

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387 ساعت  6:24 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرما در گریبان است.

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید، نتواند،

که ره تاریک و لغزان است.

و گر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛

که سرما سخت سوزان است.

نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک.

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس کاینست، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است... ای.

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم.

منم من، سنگ تیپا خورده ی رنجور.

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی رنجور.

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم.

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم!

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست، مرگی نیست.

صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگزارم.

حسابت را کنار جام بگذارم.

چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.

حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است.

و قندیل سپهر تنگ میدان. مرده یا زنده،

به تابوت ستبر ظلمت نُه توی مرگ اندود، پنهان است.

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،

درختان اسکلت های بلور آجین،

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه،

غبار آلود مهر و ماه،

زمستان است.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387 ساعت  10:42 بعد از ظهر  توسط  کامران  |