تبليغاتX
یادداشت های پراکنده
تیک

تاک!

ساعت می گذرد.

ساده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387 ساعت  9:11 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

راستی خبرت بدهم

خواب دیدم خانه ای خریدم!

بی پرده

بی پنچره

بی در

بی دیوار!

هی بخند...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387 ساعت  11:40 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

یه پانک مثل من،

یه متال مثل اون!

وقتی به هم گره خوردیم،

کسی دیگه نمیتونه گره مون رو باز کنه...

جون تو...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 ساعت  7:55 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

چشمان خسته ام روی هم نمی رود

جرعه جرعه ی این فنجان کوچک قهوه

بر روی بی خوابی ام سر پوش می گذارد!

باز ماندن چشمانم

می شود پنجره ای باز

و روشن برای اندک تفکری به تو

آه...

یاد تو که می آید

چشمان من است و

خواب است و

ساعت زنگدار که هفت صبح را نشانه می رود!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387 ساعت  11:33 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

Is anything as lovely to me

As the truth in love

Ill take it over freedom any day

It brings me ever an this time to my knees

An on my knees I run away

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387 ساعت  9:19 قبل از ظهر  توسط  کامران  |