تبليغاتX
یادداشت های پراکنده

این عید

این همان عید که سال پیش جدید بود

نو بود

بوی عود و سیب و سادگی می داد

اکنون،

حالا

حالا

حالا

کهنه می گویندش

تمامش می خوانند!

این همان سال گذشت که

و – شاید – سالی گذشت از من – ما –

تمامش تجربه بود – هست – همیشه –

امتحان بود و ملامت و درد و همه چیز با خدا

آن خدای محبوب صلح پذیر من – ما –

همیشه! که در انزوا می گذشت

خدایی بود بی اندیشه که هست آیا...

اکنون

مگر می شود محبوب من،

در بکراند همه ام نباشد و

بگذرم از روزهایم...

این عید...

این همان عید که می رسد

بوی عید و هفت سین بی سین

و نمی دانم دیگر چی

و خوشبختی می آید بسیار!

این تمامش را از آنانم مدیونم...

از آنان مهربانم که انزوا را در من نمی خواستند.

می خواستم خوشبختی در تمام لحظه ها

در بکراند

من باشد

 و هست اکنونم

سرشار از مهر آنان من!

همه ی آنانی که می چرخند جاودانه بر مدار ذهنم

و تو

آری تو که می چرخی بر مدارم مدام – همیشه –

به من نگاه کن که غرق تو ام.

ساعت – 10:00

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387 ساعت  10:40 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

بهار که می آید هستی باز تو

بهار که می رود هستی باز تو

بهار که می آید...

آه...

لمس که می کند تو را دستانم

پخش می شود تمام، افکارم

آه...

اشک که حلقه می کند دست در چشمانت

بغض که نیست – شاید – حرفهایت، اشکهایت

آه...

حرف که می زنی مهر می رقصد

حرف هم نزنی باز هم او می رقصد

آه...

سیاه که می شود چشمانت، وای

بسته هم که می شود بازهم وای، وای

آه...

سیاه نیست موهایت همان رنگی که من نمی دانم

یافت می شود رنگی که هست در دندانم

آه...

بهار که می رسد، هنوز نیامده رفته است

همان بنفش و صورتی و سفید رفته است

آه...

لحظه های انتظار که قدم خشک می شود

لحظه ای که کفش پاره ام، پاره تر می شود

لحظه ای که تو از در برون می آیی

لحظه ای که در نیست، از آسمان می آیی

لحظه ای که دست می گذاری در دستم

لحظه ای که نیست هرگز در فکرم

لحظه ای که خاطره در کار نیست، همان لحظه است

لحظه ای که صفحه ی موبایلم  فور اِور آف است

لحظه ای که تو بال در می آری

لحظه ای که تو زبان در می آری

لحظه ای که از تو من نیست دیگر ترس

لحظه ای که طعم لبت خشک می شود روی سیگار

لحظه ای که نشانه ای در کار نیست

لحظه ای که سیگاری نیست بر مدار ذهن این بیمار

لحظه ای که فندک کابوس است

لحظه ای که پارک پر می خورد در ذهنم

لحظه ای که دست در دستانم پر کار است

لحظه ای که نیست هیچ لحظه ای

لحظه ای که بیش دوست می دارم

لحظه ای که نخواهد رفت از یاد

لحظه ای که بی ریا تو را دوست تر می دارم

لحظه ای که دیگر نیست در من

لحظه ای که من شدم دیگر بی من

لحظه ای که من شدم بیهوش

لحظه ای که من شدم بیمار

لحظه ای که...

لحظه...

لحظه، دیگر تمام شد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 ساعت  11:50 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

آن فاحشه

که کنار خیابان

دست های مکررش را نثار می کرد – هر کسی –

منم!

آری منم.

خودم را خواهم فروخت،

برای لبخندی کوتاه از تو...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387 ساعت  8:47 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

بهار

لخته اشک بر گونه پاک کن

با سر آستین...

با پشت دستان چرک و دود گرفته ام

اشک های بلوری ات را پاک خواهم کرد!

دیدگانت

بیش نباید تار بماند

سفیدی ستیز بار موهایت را

سیاهی چشمانم مسخ می کند.

مسخ می شوم با

...

بی حرف بودنت

سکوتت

....

سکوت مکن دیگر که هیچ تاب ندارم...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 ساعت  12:38 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

خمیازه های کشدار          سیگار پشت سیگار

شب گوشه ای به ناچار     سیگار پشت سیگار

این روح خسته هر شب جان کندنش غریزی است

لعنت به این خود آزار         سیگار پشت سیگار

یک استخوان و صد میخ آن پرده را دریدند

ناموس سایه بر دار          سیگار پشت سیگار

در انجماد یک تخت این لاشه منفجر شد

پاشیده شد به دیوار         سیگار پشت سیگار

بر سنگ فرش کوچه خوابیده بی سرانجام

این مرده ی کفن خوار        سیگار پشت سیگار

صد صندلی در این ختم بی سرنشین کبودند

مردی تکیده، بیزار             سیگار پشت سیگار

تصعید لاله ی گوش با جیغ های رنگی

شک و شروع انکار            سیگار پشت سیگار

این پنج پنجه امشب همخوابگان خاکند

بدرود دست و گیتار           سیگار پشت سیگار

مردم در این رهایی در کوچه های بن بست

انگار ها نه انگار               سیگار پشت سیگار

ماسیده شد تلافی بر میله میله پولاد

در یک تنور نمدار سیگار پشت سیگار

مبهوت رد دودم، این شکوه ها قدیمی است

مومن به اصل تکرار           سیگار پشت سیگار

لخت و پلید با اخم کنج اتاق تاریک

در بستری گنهکار             سیگار پشت سیگار

صد لنز بی ترحم در چشم شهر جوشید

وین شاعران بیکار             سیگار پشت سیگار

در لابلای هر متن این صحنه تا ابد هست

مردی به حال اقرار            سیگار پشت سیگار

اسطوره های خائن در لابلای تاریخ

خوابند عین کفتار             سیگار پشت سیگار

عکس تو بود و قصه، قاب تو بود و انکار

کوبیده شد به دیوار           سیگار پشت سیگار

با یک طپانچه امشب این عطسه هم ترور شد

شلیک تیر اخطار              سیگار پشت سیگار

هر شب همین بساط است، چای و سکوت و یک فیلم

بعد از مرور اشعار              سیگار پشت سیگار

ته مانده های سیگار در استکانی از چای

هاجند و واج انگار              سیگار پشت سیگار

کنسرو شعر و سیگار، تاریخ انقضا خورد

سه/یک/ممیز چهار            سیگار پشت سیگار

خودکار من قدیمی است گاهی نمی نویسد

یک مارک بی خریدار         سیگار پشت سیگار

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387 ساعت  10:52 بعد از ظهر  توسط  کامران  |