تبليغاتX
یادداشت های پراکنده
اعدام کنید

مرا

به کفری که هیچ گاه

هویدا نشد...

بمیرانید مرا

بر تن خسته ام

که جان نفس کشیدن هم نیست!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 ساعت  7:54 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

تو مال منی

خودم کشفت کرده ام

نگاهم می کنی

خیره می شوی

راز دلت را تنها با من می گویی

دیوانه

دلت زیاد برای من تنگ می شود

زیاد

به من می گویی دوستت دارم

و دوست داری

آن را از زبان من

فقط من یشنوی

نمی گویم

می گویی شازده ی مغرور با همان دهان کج

چه کسی با یک دماغ دلت را می ریزد!؟

بعد دستش را می اندازد دوره کمرت،

جمعش می کند و می گذارد سر جایش!

چه کسی تا تو را می بیند نفسش بند می آید و نفس عمیق می کشد؟

دیوانه!

من زحمتت را می کشم تا بفهمی هنوز می توانی،

من تو را می کنم.

من تورا آدمت می کنم.

هنوز هم می شود.

دیر نیست

درس بخوانی،

شیطنت کنی،

لاک سیاه بزنی،

سیگار بکشی،

با پدرت حرف بزنی،

دوستش داشته باشی،

زندگی کنی!

دیوانه!

چه کسی جز تو کنار من بهمن کوچک می کشد،

بستنی می خورد،

بوس های لیسی ام می کند،

دستانم را بی هوا می گیرد!؟

چه کسی جز تو برایم موبایل می خرد

تا همیشه در دسترس باشم!؟

چه کسی جز تو بوم نقاشی ام را خودش می سازد!؟

چه کسی جز تو مرا بی حساب سن و نمیدانم دیگر چه،

عاشقانه می پرستد،

دوست دارد، ستایش می کند!؟

من مال توام.

دیوانه!

زحمتم را کشیدی

کشفم کرده ای...

...

نترس

دستانت را به من بده...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 ساعت  9:38 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

روزهای انتزاعی.

روزهای ابتذال.

روزهایی که به تدریج تمام می شوم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 ساعت  8:48 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

از ته چهره ی غم انگیز آن دو دختر جوان خواندم

که باکرگی را

هیچ ندارند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت  5:10 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

دستانم روی شکمم است...

خنده ام می گیرد!

وقتی خدا می شوی کسی را

وقتی فرنی خور می شوی آن هم با یک شکم قلنبه

وقتی محبوب می شوی،

بازی دادن چه ساده می شود.

بازیچه کردن هم چه ساده می شود!

حتی،

       حتی،

                 حتی اگر بازی هم ندهی کسی را،

            باز

بازیچه خواندنت

چه ساده

لذت بخش می شود!

"های فریادم را بشنو

آی ای خدای محبوب صلح پذیر

منم...

آری همانم که سال ها سر ناسازگاری داشت با تو.

همانم که شب ها تو را با آن دسته ی Play Station غافلگیر می کرد.

معذرت می خواهم ;

برای حرف هایم،

برای نادانی هایم!

گناه از تو نیست.

هرچه هست،

این بلاها را کلمه بر سر آدم می آورد!

محبوب ماندن خیلی سخت است.

و خدا ماندن..."

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 ساعت  8:28 بعد از ظهر  توسط  کامران  |