تبليغاتX
یادداشت های پراکنده

تولدت مبارک سهراب خان سپهری

کاش هنوز هم بودی...

 

 

صندلي را بياور ميان سخن هاي سبز نجومي

 اي دهاني پر از منظره ! ا

 گوش احساي مشتاق ترسيم يک باغ پيش از خسو ف است . ا

 برگ انجير ظلمت

 عفت سنگ را منتشر مي کند

 وزن اعداد از روي بازوي وارسته آب مي افتد . ا

 رو به سمت چه وهمي نشستم که پيشاام خيس شد

 آه ؛ اي الکل ترس مبداء! ا

 در خطاب تو انگشتهاي من از هوش رفتند

 دستم امشب از اينجاست تا ميوه اي از سر باغ ما قبل تاريخ

 دستم امشب نهايت ندارد. ا

 اين درختان با ندازه ي ترس من برگ دارند

 اي پدر هاي ممتد که در متن اندازه هاي فضا هستيد ! ا

 خط کش من در ابعاد قطعيت شب

 دقت پاک موروثي اش راهدر داد

 جسم تدبير روزانه در ياًس ادراک حس شد . ا

 سردي هوش مثل عرق از مسامات تن مي تراود

 اي سر آغاز هاي ملون ! ا

 دستهاي مرا روي وجدان جادو حرارت دهيد ! ا

 من هنوز

 لا له گوش خود را به سمت صداي قديم عناصر جلا مي دهم

 من هنوز

 تشنه آبهاي مشبک هستم

و هنوز از تماشاي شمش طلا دشنه ام را صدا مي زنم

دکمه هاي قباي من از جنس اوراد فيرو زه اي رنگ اعصار جادوست . ا

در علفزار پيش از شيوع گل سرخ در ذهن

آخرين جشن جسماني ما به پا بود . ا

من در اين جشن آواز انگشت ها را ميان ظروف گلي مي شنيدم . ا

و نگاهي پر از کوچ شمشاد ها بود . ا

اي قديمي ترين سطح يک باغ در سطح يک حزن ! ا

جذبه تو مرا همچنان برد تا به اين دستگاه ظرافت رسانيد

روي پيشاني من چه دستي رقم مي زند : انحراف خوشايند ؟

شايد

 ا ( اي خواننده؛ در اين تپش هاي مشکوک ؛ ليوان آب

 ص صريحي بنوشيم !) 

چشم در ماسه کهکشان جاي پاي چه پيمانه اي را صدا مي زند ؟

کاسه از خضوع گواراي مقياس پر شد

روي شن هاي انساني امشب عزاي الفباست

شرم گفتار دست مرا مر تعش ميکنند :

 ( آري

مجمعي بود در مرتع پشت تاريخ

و در آن مجمع دلگشاي توحش

از ميان همه حاضرين ؛ فک من از غرور تکلم تر ک خورد . ا

بعد

من که تازانو

در خلوص سکوت نباتي فرو رفته بودم

دست و رو را در اصوات موزون اشکال شستم . ا

بعد در فصل ديگر

کفش من تر شد از « لفظ » شبنم . ا

بعد ؛ وقتي که بالاي سنگي نشستم

غيبت سنگ را از سرشت کف پاي خود مي شنيدم

بعد ديدم که از موسم من ذات يک شاخه پرهيز مي کرد .) ا

اي شب ارتجالي ! ا

دستمال من از خوشه هاي پريشان تکرار پر بود

پشت ديوار خورشيدي باغ

يک پرستوي ؛ هجري که مي رفت تا انس ظلمت

دستمال مرا برد . ا

اولين ريگ الهام در زير کفشم صدا کرد . ا

خون من ميزبان رقيق فضا شد . ا

نبض من در ميان عناصر شنا کرد . ا

خواب آرنج من در بهار سر من شکفت . ا

اي شب ... ا

 نه ؛ چه ميگويم

 آب شد جسم پاک مخاطب در ادراک متن دريچه . ا

 سمت انگشت من باصفا شد . ا

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 ساعت  8:21 قبل از ظهر  توسط  کامران  |