تبليغاتX
یادداشت های پراکنده

اینروزها دلم می خواهد sunjoon هی update  کند.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388 ساعت  1:50 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

شمال

ساری

...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 ساعت  7:53 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

همين

حالا كه چند سال از رفتنت مي گذرد

به اعتراف مي گويم!

از وقتي نيستي

اسمت توي ذهنم

هميشه به تازگي مي درخشد

بي انكه خاك بخورد

 و رها شود به حال خودش!

آري

حالا كه رفتي شده صدايت

يكي از واجبات روزهايم

صدايت كه مي آيد

تنهايي است و اشك!

آري

صدايت همه است.

باز هم بعد از چند سال از رفتنت كه مي گذرد مي گويم

خوب شد كه رفتي

خوب شد كه نماندي كنار اينهمه سياهي انباشته شده.

خوب شد كه رفتي و از آن بالا بالا اينهمه تلخي را خيره شدي

خوب شد كه نماندي كنار اينهمه تنهايي و كوره راه و بيچارگي...

درست است.

اگر بودي

حالا

از غصه اينهمه بي اعتباري فكر

مي افتادي در گوشه ي انزوا

و از خودخوري مي مردي

خوب شد.

خيلي خوب شد كه حالا

شبها

پيش از اينكه بخوابم

مي آيي و كنارم

دراز مي كشي و حرف نميزني...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ساعت  12:20 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

يك سال گذشت.

يك سال از روزي كه خبر رفتنت

ماتم كرد،

ماتم شد،

گذشت...

گذشت!

نگران نباش

ديگر باكي نيست كه نباشي.

صدايت

گره خورده با رگ و پي ام.

تو حالا زنده تر از مايي

و ما

در انزوا به تو فكر مي كنيم.

ديگر اينجا جاي تو نبود

ديگر اين جهان پر ز لكه ي ننگ

جايي براي تو نداشت.

اينجا

خوب ها ماندني نيستند.

همه مي رويم اما خوب ها زودتر.

خوب شد كه رفتي

و دلت را بيخودي خرج اين جماعت بدبخت نكردي...

حالا كه يك ساله شدي مي گويم:

خسرو خوبان

تا بودي

حسرت ديدنت بود و لحظه اي نگاه!

حالا كه رفتي

حسرت ديدارت است در ابد و يك دل سير نگاه!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388 ساعت  10:30 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

دلم برايش مي سوزد. دلم برايش خيلي مي سوزد اما هيچ وقت اگر عمري باقي باشد، بهش نمي گويم كه دلم برايت سوخت. نمي گويم كه گاهي كه نه، بيشتر اوقات، بغض خر گلويم را مي چسبيد و ساعت ها گريه مي كردم تا خوابم ببرد. نمي گويم كه عكس هايت را چسبانده ام به ديوار اتاقم و شب ها قبل از اينكه خوابم ببرد، عكس هايت را غرق بوسه مي كنم. نمي گويم كه آنروزها چقدر به وجودت نياز داشتم. هيچ كدام را نمي گويم چون اگر بگويم، تندي بغض مي رود توي گلويش و اشك جمع مي شود توي چشمانش و مي آيد بالاي سرم و دستانش را مي كشد روي سر و صورتم و برايم غصه مي خورد. پس دهان گشادم را مي بندم، هيچ نمي گويم از اين روزهاي كثافت. روزهاي كثافت متعفن آب دهني.    

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت  3:12 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

پشت كرده اي به من...
آري پشت كرده اي به من زيرا باز هم كلاغ هاي بي پروا
خبر كشيدن سيگار را به گوش تو رسانده اند!
كلاغ ها منم...
نمي توانم نگويم آنچه مرا در برابر نبودنت به ابتذال مي كشاند...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت  9:50 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

بوی کاه گلی خانه های نزدیک توی دماغم است!

توی دماغ بزرگم است که اکنون فصل فوران احساساتش است...

...

اما رضایت دارم

با این دماغ بزرگ

بوی تو را اگر آن سر دنیا هم باشی

می توانم استشمام!

می توانم ادراک!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 ساعت  10:29 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

اعدام کنید

مرا

به کفری که هیچ گاه

هویدا نشد...

بمیرانید مرا

بر تن خسته ام

که جان نفس کشیدن هم نیست!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 ساعت  7:54 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

تو مال منی

خودم کشفت کرده ام

نگاهم می کنی

خیره می شوی

راز دلت را تنها با من می گویی

دیوانه

دلت زیاد برای من تنگ می شود

زیاد

به من می گویی دوستت دارم

و دوست داری

آن را از زبان من

فقط من یشنوی

نمی گویم

می گویی شازده ی مغرور با همان دهان کج

چه کسی با یک دماغ دلت را می ریزد!؟

بعد دستش را می اندازد دوره کمرت،

جمعش می کند و می گذارد سر جایش!

چه کسی تا تو را می بیند نفسش بند می آید و نفس عمیق می کشد؟

دیوانه!

من زحمتت را می کشم تا بفهمی هنوز می توانی،

من تو را می کنم.

من تورا آدمت می کنم.

هنوز هم می شود.

دیر نیست

درس بخوانی،

شیطنت کنی،

لاک سیاه بزنی،

سیگار بکشی،

با پدرت حرف بزنی،

دوستش داشته باشی،

زندگی کنی!

دیوانه!

چه کسی جز تو کنار من بهمن کوچک می کشد،

بستنی می خورد،

بوس های لیسی ام می کند،

دستانم را بی هوا می گیرد!؟

چه کسی جز تو برایم موبایل می خرد

تا همیشه در دسترس باشم!؟

چه کسی جز تو بوم نقاشی ام را خودش می سازد!؟

چه کسی جز تو مرا بی حساب سن و نمیدانم دیگر چه،

عاشقانه می پرستد،

دوست دارد، ستایش می کند!؟

من مال توام.

دیوانه!

زحمتم را کشیدی

کشفم کرده ای...

...

نترس

دستانت را به من بده...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 ساعت  9:38 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

روزهای انتزاعی.

روزهای ابتذال.

روزهایی که به تدریج تمام می شوم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 ساعت  8:48 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

از ته چهره ی غم انگیز آن دو دختر جوان خواندم

که باکرگی را

هیچ ندارند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت  5:10 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

دستانم روی شکمم است...

خنده ام می گیرد!

وقتی خدا می شوی کسی را

وقتی فرنی خور می شوی آن هم با یک شکم قلنبه

وقتی محبوب می شوی،

بازی دادن چه ساده می شود.

بازیچه کردن هم چه ساده می شود!

حتی،

       حتی،

                 حتی اگر بازی هم ندهی کسی را،

            باز

بازیچه خواندنت

چه ساده

لذت بخش می شود!

"های فریادم را بشنو

آی ای خدای محبوب صلح پذیر

منم...

آری همانم که سال ها سر ناسازگاری داشت با تو.

همانم که شب ها تو را با آن دسته ی Play Station غافلگیر می کرد.

معذرت می خواهم ;

برای حرف هایم،

برای نادانی هایم!

گناه از تو نیست.

هرچه هست،

این بلاها را کلمه بر سر آدم می آورد!

محبوب ماندن خیلی سخت است.

و خدا ماندن..."

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 ساعت  8:28 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

همیشه از آخرش می ترسم.

می ترسم همش دروغ باشه...

یه بازی که ته نداره برای من

نه برای اون!

نمیدونم...

فکرهای بی جای انتظار

لعنت بر شما!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت  3:47 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

این عید

این همان عید که سال پیش جدید بود

نو بود

بوی عود و سیب و سادگی می داد

اکنون،

حالا

حالا

حالا

کهنه می گویندش

تمامش می خوانند!

این همان سال گذشت که

و – شاید – سالی گذشت از من – ما –

تمامش تجربه بود – هست – همیشه –

امتحان بود و ملامت و درد و همه چیز با خدا

آن خدای محبوب صلح پذیر من – ما –

همیشه! که در انزوا می گذشت

خدایی بود بی اندیشه که هست آیا...

اکنون

مگر می شود محبوب من،

در بکراند همه ام نباشد و

بگذرم از روزهایم...

این عید...

این همان عید که می رسد

بوی عید و هفت سین بی سین

و نمی دانم دیگر چی

و خوشبختی می آید بسیار!

این تمامش را از آنانم مدیونم...

از آنان مهربانم که انزوا را در من نمی خواستند.

می خواستم خوشبختی در تمام لحظه ها

در بکراند

من باشد

 و هست اکنونم

سرشار از مهر آنان من!

همه ی آنانی که می چرخند جاودانه بر مدار ذهنم

و تو

آری تو که می چرخی بر مدارم مدام – همیشه –

به من نگاه کن که غرق تو ام.

ساعت – 10:00

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387 ساعت  10:40 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

بهار که می آید هستی باز تو

بهار که می رود هستی باز تو

بهار که می آید...

آه...

لمس که می کند تو را دستانم

پخش می شود تمام، افکارم

آه...

اشک که حلقه می کند دست در چشمانت

بغض که نیست – شاید – حرفهایت، اشکهایت

آه...

حرف که می زنی مهر می رقصد

حرف هم نزنی باز هم او می رقصد

آه...

سیاه که می شود چشمانت، وای

بسته هم که می شود بازهم وای، وای

آه...

سیاه نیست موهایت همان رنگی که من نمی دانم

یافت می شود رنگی که هست در دندانم

آه...

بهار که می رسد، هنوز نیامده رفته است

همان بنفش و صورتی و سفید رفته است

آه...

لحظه های انتظار که قدم خشک می شود

لحظه ای که کفش پاره ام، پاره تر می شود

لحظه ای که تو از در برون می آیی

لحظه ای که در نیست، از آسمان می آیی

لحظه ای که دست می گذاری در دستم

لحظه ای که نیست هرگز در فکرم

لحظه ای که خاطره در کار نیست، همان لحظه است

لحظه ای که صفحه ی موبایلم  فور اِور آف است

لحظه ای که تو بال در می آری

لحظه ای که تو زبان در می آری

لحظه ای که از تو من نیست دیگر ترس

لحظه ای که طعم لبت خشک می شود روی سیگار

لحظه ای که نشانه ای در کار نیست

لحظه ای که سیگاری نیست بر مدار ذهن این بیمار

لحظه ای که فندک کابوس است

لحظه ای که پارک پر می خورد در ذهنم

لحظه ای که دست در دستانم پر کار است

لحظه ای که نیست هیچ لحظه ای

لحظه ای که بیش دوست می دارم

لحظه ای که نخواهد رفت از یاد

لحظه ای که بی ریا تو را دوست تر می دارم

لحظه ای که دیگر نیست در من

لحظه ای که من شدم دیگر بی من

لحظه ای که من شدم بیهوش

لحظه ای که من شدم بیمار

لحظه ای که...

لحظه...

لحظه، دیگر تمام شد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 ساعت  11:50 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

آن فاحشه

که کنار خیابان

دست های مکررش را نثار می کرد – هر کسی –

منم!

آری منم.

خودم را خواهم فروخت،

برای لبخندی کوتاه از تو...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387 ساعت  8:47 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

بهار

لخته اشک بر گونه پاک کن

با سر آستین...

با پشت دستان چرک و دود گرفته ام

اشک های بلوری ات را پاک خواهم کرد!

دیدگانت

بیش نباید تار بماند

سفیدی ستیز بار موهایت را

سیاهی چشمانم مسخ می کند.

مسخ می شوم با

...

بی حرف بودنت

سکوتت

....

سکوت مکن دیگر که هیچ تاب ندارم...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 ساعت  12:38 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

تیک

تاک!

ساعت می گذرد.

ساده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387 ساعت  9:11 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

یه پانک مثل من،

یه متال مثل اون!

وقتی به هم گره خوردیم،

کسی دیگه نمیتونه گره مون رو باز کنه...

جون تو...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 ساعت  7:55 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

چشمان خسته ام روی هم نمی رود

جرعه جرعه ی این فنجان کوچک قهوه

بر روی بی خوابی ام سر پوش می گذارد!

باز ماندن چشمانم

می شود پنجره ای باز

و روشن برای اندک تفکری به تو

آه...

یاد تو که می آید

چشمان من است و

خواب است و

ساعت زنگدار که هفت صبح را نشانه می رود!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387 ساعت  11:33 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

از ماشین پیاده می شم. یه دختر با یک عینک محبوب میبینم. با دامن. با کت. با پیکسل. با شلوار. راه می ره. Rock Punk! بر می گردم. به طرفش می دوم. دست می دم. می خندم. Punk  می گویم. سیگار می کشم. دست می دهم. بر می گردم. راه می رویم. CD می خریم. آدامس می خوریم. نگاه می کنیم همه را. خیابان را. عبور می کنیم انسانها را. تمام مردم شهر از زیر نگاه پرسان ما می گذرند. می رویم. به سوی پارک. قدم زنان شاید. تحت فشار شاید. فشار اتوبوس. تحت فشار های لولیده در هم. تحت فشار نگاه های دزدانه و زیر عینکی. می رسیم. به پارک. به حوض. به همان تاتر شهربزرگ. به پارکی که حوض و تاتر شهر بزرگ در آن است. می چرخیم. می گردیم. گردن می چرخانیم به هر طرف. به چپ. به راست. سیگار روشن می کنیم. می کشیم. راه می رویم باز. جست و جو می کنیم. می بینم همان دختر دامن کوتاه صمیمی و عینکی را. عینک ندارد دیگر. دست می دهیم. می نشینیم. حرف می زنیم. از حسین می گوییم. به هدایت صادق می رسد صحبت حتی. به کوته اندیشی مردم. به افسران پارک می اندیشیم. به پیرزن تسبیح به دست. به خودمان می اندیشیم که شاید در میان اینهمه انسان گمراه و نالان و پولدار، از همه گمراه تریم. خودم هستم. گمراه. نیست هیچ شبیه گمراهان. می دانم. خوب. خوب می دانم لباس و عینک و دامن و شلوار و گردنبند و ساق راه راهش هیچ لطمه ای به سادگی اش نمی زند. تمام اینها را از همان سیگار تلخ بهمن کوتاهش می فهمم. اینها را از گفتن اسمم می فهمم. از اینکه پناه لازم است می فهمم. از اینکه او ساده است بسیار خوشنودم. از این که کسی هست – دوباره – که مهری داشته باشد از جنس من. از جنس نشستن روی سنگ فرش های فرسوده ی پارک که پای هر نا کس و کسی آنها را فرسوده ساخته است. از همان کیف سرخ. از همان تعارفات معمولی. از همان نصایح جان فزا. از همان سن باور نکردنی. می کشد. امضا می کند. می نویسد. دست می دهد. حرفی می زنم. خوشحال می شوم. راه می روم. از دور می پایمش. دور می شوم. غرق در تفکرات ژرف که متعلق به همان دختر دامن سیاه ساده و بهمن و صمیمی بود، می شوم. خشک می شود جوهر سیاه قلمی که فرسوده نبود هنوز و تابیه می شد بر روی کاغذهای سپید. و می کشید افکار انسان های اطراف را شاید. می رسم. به خانه. خسته اما شاد. غذا می خورم گرم. خوشنودم از این دیدار. آنقدر که خودم را می چسبانم به دیوار کنار James، آنا، Chester، Mike، Sunjoon، حافظیه، Justin، Amy Lee، هدایت صادق، حسین جان پناهی، مهدی اخوان، شاملو، فروغ، فرهاد، سامان، و دختری که لوله ی کاغذی اش را روی میز پر از کوکایین می کشد تا شبهایش بوی کاکایین بدهد. به کتاب پناهی ام دست تجاوز می برم. می خواهم سلاش را برسانم به حسین. پناه لازم است، او می گوید. خیلی هم لازم است. با یاد همان دختر سیاه پوش با پوست بلوری اش  خودکارم جان می بازد. به این می اندیشم شاید – که می دانم حتما – لایق داشتن کتابی از حسین – برای حفظ رسالتم – از من داشته باشد. به نامه هایی به آنا می اندیشم و قلم فرسوده ام را پشت گوشهای پنهان شده زیر کلاهم می گذارمو محو می شوم در کتاب و حسین و دلارام...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387 ساعت  2:3 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

وقتی ازت ناراضی باشن،

وقتی اه کسی پشت سرت باشه،

یک لحظه ی خوش تو زندگیت نمی بینی.

همه ی لحظه هات می شه سیاه، تاریک و خاکستری!

جدا از اینها، شبها رو باید با دیاسپام تقسیم کرد.

خدایا منو ببخش...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ساعت  3:43 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

امروز یه چک خوردم!

آبدار

سرد

کوتاه!

و تقریبا تحقیر آمیز!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387 ساعت  6:8 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

مي شکست صداي سرد سفيد بيمارستان را

نعره هاي دختر پري چهره اي

که از درد عشق به خود مي پيچيد!

من،

از عشق تو مي مردم

و استخوان دردهايم را

بهانه اي براي فرياد هاي سردم مي کردم!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387 ساعت  10:41 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

در چه اندیشه ای چنین شگفت

خیره مانده ای به افق های دور؟!

در اندیشه ی گلایه ای

دشنامی

و یا سیلی محکمی بر تمام نا فرمانی هایم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت  12:5 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

عقربه هاي ساعت بر مدار يک تکرار مي گذرند !

ساعتي مي گذرد و زماني جديد زاده مي شود !

به مانند ديروز...

و امروز هم !

و بيهودگي هايم

بدون بيهودگي است !

به خداوندي خدا از تناقض صحبت مي کنم !

مي خواهند چيزي باشم که نيستم

کاري انجام دهم که تخصصي در آن ندارم !

مي گويم نه ،

جواب مي شنوم که جوابم اين بود ؟

مي گويم آري ،

جواب مي شنوم که بيهوده گويي نکن !

سکوت مي کنم ،

از قتل نفس سخن مي گويد و بيهودگي اش را به رخ من مي کشد !

مي ميرم ، دعوايم مي کند !

" تمام درد من ، اين چيزي شدن است "

اخر گناه من چيست مگر ، که نمي خواهم چيزي باشم ؟!

از اين بودن و از اين خواستن خسته شدم !

مي خواهند به وسيله ي من ،

به نرسيده ها و آرزو هاي محالشان برسند !

حالم خوب نيست و اکنون که اينگونه ام ، از هميشه بهترم !

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387 ساعت  11:56 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

بوی تو دیوونم کرده

Weekend !

می دونی یعنی چی ؟

یعنی دو یال دنبال یه شیشه ی عطر فسقلی بگردی

که بوی کسی رو می ده که دوستش داری !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ساعت  11:11 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

زندگی چیز عجیبی است !

ما را آنقدر غرق در خود می کند ،

که خودمان را از یاد می بریم .

می شویم فراموش شده

می شویم تکه ای از پوست و استخوان !

راه می رویم ،

می ایستیم ،

می نشینیم ،

حرف می زنیم ،

خیانت می کنیم ،

نیرنک می کنیم ،

بازی می خوریم ،

بازی می دهیم !

...و تنها این ضلعی از این چند صد ضلعی مسخره است !

و گاه به تأمل می نشینیم تا بل این زندگی لعنتی ،

به سر آید و فارغ شویم از این چند صد ضلعی دایره وار...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت  10:6 قبل از ظهر  توسط  کامران  | 

بعد از 21 سال رنج
فهمیدم
چهار رشته نخ فرسوده ی بلند
که انتهایش ختم می شود به آن بالا بالاها
مرا حرکت می دهد !
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت  11:7 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

اگر جامعه را فرض بگیریم رگ !

و آدمها ، خون !

من می شوم خون مردگی...

لخته !

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت  2:8 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

زمزمه های دور

پتیارگی نگاه شهر را به من می فهماند !

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387 ساعت  8:35 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

آدم بمیره بعد ببرنش قبرستو ن بکننش زیر صد من خاک ولی اسیر و گرفتار بیمارستان و درمونگاه و دکتر و این بوی لعنتی الکل نشه !

 

K

Coldplay - Strawberry Swing

{ wma | 1.93 MB }

از سایت :Cafe Canape

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت  10:8 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

هر کدام توله سگی پس انداخته اند و ول کرده اند توی همین کوچه های لعنتی ...

هی هم به ترکی یه چیزی با هم بلغور می کنن !

نمی فهمم چی می فهمن از این زندگی نکبتی نا فهم .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت  7:56 بعد از ظهر  توسط  کامران  | 

10 دقیقه یک بار این سیم کارت زرد لعنتی دراکولا رو می ندازم تو گوشی تا ببینم کسی زنگ می زنه ...

انگار همه با تنهایی من قهرن....

زنگ نزد...

شعر ستایش اومد و یخورده ارووم شدم !

دلم می خواد سجاد رو جر بدم....

خدا خفت کنه که دیشب بی گوشی خوابیدم !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت  2:56 بعد از ظهر  توسط  کامران  |