یک هیچ بزرگ و توخالی!
خمیازه های کشدار سیگار پشت سیگار
شب گوشه ای به ناچار سیگار پشت سیگار
این روح خسته هر شب جان کندنش غریزی است
لعنت به این خود آزار سیگار پشت سیگار
یک استخوان و صد میخ آن پرده را دریدند
ناموس سایه بر دار سیگار پشت سیگار
در انجماد یک تخت این لاشه منفجر شد
پاشیده شد به دیوار سیگار پشت سیگار
بر سنگ فرش کوچه خوابیده بی سرانجام
این مرده ی کفن خوار سیگار پشت سیگار
صد صندلی در این ختم بی سرنشین کبودند
مردی تکیده، بیزار سیگار پشت سیگار
تصعید لاله ی گوش با جیغ های رنگی
شک و شروع انکار سیگار پشت سیگار
این پنج پنجه امشب همخوابگان خاکند
بدرود دست و گیتار سیگار پشت سیگار
مردم در این رهایی در کوچه های بن بست
انگار ها نه انگار سیگار پشت سیگار
ماسیده شد تلافی بر میله میله پولاد
در یک تنور نمدار سیگار پشت سیگار
مبهوت رد دودم، این شکوه ها قدیمی است
مومن به اصل تکرار سیگار پشت سیگار
لخت و پلید با اخم کنج اتاق تاریک
در بستری گنهکار سیگار پشت سیگار
صد لنز بی ترحم در چشم شهر جوشید
وین شاعران بیکار سیگار پشت سیگار
در لابلای هر متن این صحنه تا ابد هست
مردی به حال اقرار سیگار پشت سیگار
اسطوره های خائن در لابلای تاریخ
خوابند عین کفتار سیگار پشت سیگار
عکس تو بود و قصه، قاب تو بود و انکار
کوبیده شد به دیوار سیگار پشت سیگار
با یک طپانچه امشب این عطسه هم ترور شد
شلیک تیر اخطار سیگار پشت سیگار
هر شب همین بساط است، چای و سکوت و یک فیلم
بعد از مرور اشعار سیگار پشت سیگار
ته مانده های سیگار در استکانی از چای
هاجند و واج انگار سیگار پشت سیگار
کنسرو شعر و سیگار، تاریخ انقضا خورد
سه/یک/ممیز چهار سیگار پشت سیگار
خودکار من قدیمی است گاهی نمی نویسد
یک مارک بی خریدار سیگار پشت سیگار
راستی خبرت بدهم
خواب دیدم خانه ای خریدم!
بی پرده
بی پنچره
بی در
بی دیوار!
هی بخند...
رو روکنه ای عاشق
ای زلفک و ای خالک
ای نازک و ای خشمک
پا بسته به خلخالک
با مرگ کجا پیچد
آن زلفک و آن پیچک
بر چرخ کجا پرد
آن پرک آن بالک
ای نازک نازک دل
دلجو که دلت ماند
روزی که جدا مانی
از ذرک و از مالک
اشکسته چرا باشی
دلتنگ چرا گردی
دل همچو دل میمک
قد همچو قد دالک
تو رستم دستانی
از زال چه می ترسی
یارب برهان او را
از ننگ چنین زالک
من دوش تورا دیدم
در خواب چنان باشد
بر چرخ همی گشتی
سر مستک و خوشحالک
می گشتی و می گفتی
ای زهره به من بنگر
سرمستم و آزادم
زاد بارک و اقبالک
بر هفت فلک بگذر
افسون زهل بشنو
بگذار منجم را
در اختر در فالک
ترک خور و خفتن گو
رو دین حقیقی جو
تا میر ابد باشی
بی رسمک ایینک

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرما در گریبان است.
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید، نتواند،
که ره تاریک و لغزان است.
و گر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان است.
نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاینست، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... ای.
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم.
منم من، سنگ تیپا خورده ی رنجور.
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی رنجور.
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم.
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم!
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نیست، مرگی نیست.
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان. مرده یا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نُه توی مرگ اندود، پنهان است.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلت های بلور آجین،
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه،
غبار آلود مهر و ماه،
زمستان است.
کاش هرگز آنروز از درخت انجیر پایین نیامده بودم !
...کاش !

بر مي گردم
با چشمانمكه تنها يادگار كودكي منند
آيا مادرم مرا باز خواهد شناخت ؟تو خوابي !
مثل هميشه
هر روز صبح كه من پا پس ميكشم
پاورچين پاورچين
تا كمد و شير دستشويي
و حتي آن قهوه جوش!
تو خوابي!
توي زرده تخم مرغ هم خوابي!
توي يادداشت هاي روي در يخچال هم خوابي!
توي پيچاندن دستگيره درهم!
ولي وقتي سر كوچه من را،
دست در دست پسركي كه
تمام شب را براي همين چند لحظه كوتاه
پا به ديوار كوبيده
ميبيني!
بوي تعفن بيداريت تمام محله را برميدارد!
همين است كه دلم ميخواد تا هميشه بالشم را بغل كنم...بخوابم
نوشته از Sunjoon