با کف دست ،
عرق نقش بسته بر پیشانی ام را پاک می کنم
نمی دانم از گرماست یا از تب نبودن تو
سر پایین می اندازم از این خاری
از این بی عرضگی که حتی برای دیدنت هم ،
کاری از دستم بر نمی آید .
باید ماهها صبر کنم
و فقط صدای توست که آرامم می کند .
و دل داری ام می دهد
به یاد با تو بودن ،
راه می افتم زیر آسمانی که نیمه ابری است .
همیشه باران را دوست داشته ام و
اکنون با بودن تو ،
مگر می شود زیبایی ها را دید و به امید تو زنده نبود ،
و این زیبایی ها را دوست نداشت .
در میان دوستان شهره ی عشاق شده ام
و تحصین می شوم از این با تو بودن
سحرم هم انتظار دیدن تو را دارد ،
و از همه بی تاب تر ، چشمانم هستند
تلفنم زنگ می خورد و از فکر تو بیرون می پرم
با اشتیاق تلفن را جواب می دهم ،
شاید صدای تو را بشنوم
با نبودنت تلفن را جواب می دهم و
وارد گرداب افکاری می شوم که مربوط به توست
راستی چند ساعت مانده است به ...؟
ساعتم را خیره می شوم
و عشقم را در آن می یابم
ساعت حدود هشت و سیزده دقیقه است .
برای نماز آماده می شوم
و از خدا فقط این را می خواهم که من را به تو برساند
و بعد از نماز
سرم را فرو می کنم در آن
متکای سبز رنگ مچاله شده ی معروفم
و افکار تو خوابم را تکمیل می کند ...