جدایی دستانمان را روبروی خود می دیدم
دستانت را با خشمی عجیب از دستانم بیرون کشیدی
و گفتی : تو تنها دروغگوی این کره ی خاکی هستی .
و رفتی
قدمهای تندت ،
وجود مرا سرد می کرد ،
در اوج یخ زدن بودم ،
پاهایم لرزید ،
بر زمین افتادم ،
از این بی عرضه گی و ساده لوحی خسته شده بودم ،
در انتها ،
فقط گفتم : به جان ستاره ام ،
تو عشق اول و آخر من هستی .
رو به من کردی وبا نگاهی عجیب به سوی من آمدی
با دستان ظریفت ،
مرا از جا بلند کردی و با نگاهی مهربان ،
گفتی : باز که امیدت را از دست دادی .
اشک در چشمانم حلقه زده بود که
گفتی : عزیزم مگر تو حسین را دوست نداری ؟
حتی توان جواب دادن را هم نداشتم ،
دوباره گفتی : پس به هیچکس اعتماد نکن !
لبخند تلخی زدم و
گفتم : ای دل ساده ، می گویی چه کنم ! هان ...
گفتی : فقط دستان مرا بگیر و دنبالم بیا .
تصمیم خود را گرفته بودم ،
با سرعت باد به آنجا که می خواستم ، مرا رساندی .
اکنون ،
اکنون که ساعتی از آن نمی گذرد ،
خوشبخترین آدم روی زمین هستم .