تبليغاتX
یادداشت های پراکنده

 

جدایی دستانمان را روبروی خود می دیدم

 

دستانت را با خشمی عجیب از دستانم بیرون کشیدی

 

و گفتی : تو تنها دروغگوی این کره ی خاکی هستی .

 

و رفتی

 

قدمهای تندت ،

 

وجود مرا سرد می کرد ،

 

در اوج یخ زدن بودم ،

 

پاهایم لرزید ،

 

بر زمین افتادم ،

 

از این بی عرضه گی و ساده لوحی خسته شده بودم ،

 

در انتها ،

 

فقط گفتم : به جان ستاره ام ،

 

تو عشق اول و آخر من هستی .

 

رو به من کردی وبا نگاهی عجیب به سوی من آمدی

 

با دستان ظریفت ،

 

مرا از جا بلند کردی و با نگاهی مهربان ،

 

گفتی : باز که امیدت را از دست دادی .

 

اشک در چشمانم حلقه زده بود که

 

گفتی : عزیزم مگر تو حسین را دوست نداری ؟

 

حتی توان جواب دادن را هم نداشتم ،

 

دوباره گفتی : پس به هیچکس اعتماد نکن !

 

لبخند تلخی زدم و

 

گفتم : ای دل ساده ، می گویی چه کنم ! هان ...

 

گفتی : فقط دستان مرا بگیر و دنبالم بیا .

 

تصمیم خود را گرفته بودم ،

 

با سرعت باد به آنجا که می خواستم  ، مرا رساندی .

 

اکنون ،

 

اکنون که ساعتی از آن نمی گذرد ،

خوشبخترین آدم روی زمین هستم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت  10:16 قبل از ظهر  توسط  کامران  |